رویاهای تلگرامی

 

"خواب دیدم آنها که دندان برهم می فشارند روبروی هم، برای فشردن دکمه ی بمب ها، برای ترکاندن بچه ها و درآوردن اشک خانواده ها، یکهو همگی غفلتاً با هم نوری به قلب شان تابید... آن وقت دسته جمعی از گلّه ی خران ِ شیطان پیاده شدند!
بعد بجایش قلم به دست، بر پشت کشتزارها و رَمه ها به آبادی زمین نشستند تا خوراکِ فراوان فراهم آورند؛ مبادا دیگر هیچ انسانی، شبها با مغز تهی و شکم گرسنه، سر بر بالین نهد.
گاهی برخی خوابها طوری ست که آدمی دلش می تپد دیگر از آنها سر به بیداری برندارد...
گرچه رویای امروز، بی شک واقعیت فردای زمین خواهد بود؛ اگر که عُقلای زمین بدانند جهان به کدامین سوی رهسپار است..."

9 تیر 95 - آ.آ

"کتابخانه بجای بوفه: یک"

 

اخیراً در صفحات اجتماعی، حرکت محدودی را آغاز کرده ایم با نام "کتابخانه بجای بوفه"!
حرکت محدودی که امیدواریم خیلی زود، جای خودش را در قلب مردم سرزمین مان باز کند و در برخی خانه ها از همین امروز، جامه ی عمل به خود بپوشد.

*********************************

"کتابخانه به جای بوفه" یعنی چه؟

📚یعنی دیگر هیچ بهانه ای برای کتاب نخواندن، معنا ندارد!
📚یعنی اگر خانه مان کوچک است، چرا فقط برای کتابخانه جا ندارد ولی برای یک بوفه پرتجمل گنده و بی مصرف، خوب هم جا دارد؟!
�یعنی اگر پول برای خرید کتابهای خوب نداریم، می توانیم با فروش ظرف های کریستال بی مصرف مان شروع کنیم!
📚یعنی اگر در آپارتمان ۴۰ متری مان جا برای یک کتابخانه نداریم، می توانیم دست کم با تغییر کاربری از همان بوفه ای که داریم آغاز کنیم.
📚مقصود از کتابخانه، در حداقل معنایش، چند قفسه کتابِ هدفمند است که توسط اهل همان خانه خوانده شوند، نه یک مشت کتابهای خاک گرفته که هیچ کس لایشان را هم باز نمی کند.
📚 همچنین مقصود از ایجاد کتابخانه ی خانگی، احداث آن وسط هال و پذیرایی ست، نه یک جای دورافتاده و دور از دید، مثلاً کنج انبار یا صرفاً گوشه ی اتاق بچه ها!
📚 کتابخانه باید سرِ راه باشد، مثل عضوی عزیز از خانواده و مدام چشم در چشم ما... مثل میز ناهارخوری و یخچال.

*********************************

این یک حرکت ساده، شدنی، جدی و گامی بسوی فرهنگ بهتر است که می‌تواند آینده ی اندیشگی فرزندان ما را نیز بسوی تعالی، هموارتر سازد.
شک نکنید که این گونه نخستین و بزرگ‌ترین قدم را برای اهل فرهنگ و مطالعه کردنِ خودتان و بچه‌ها و اهل خانه تان برداشته اید.
به زودی باز هم برایتان درباره ی کتابخانه بجای بوفه خواهیم نوشت...


۹۵/۳/۱۳

درباره فیلم جالبی که اخیراً در مورد ژنتیک و نژادپرستی در جهان مَجازی دست به دست می شود:

 

"مرگِ "نژادپرستی" را سال های سال پیش، بزرگانی در سراسر جهان اعلام داشتند و آزاد اندیشانی نیز بدان تمسک جستند و به ترویجش پرداختند، اما زمان می بُرد تا این هیولای هفتاد سر و در حال احتضار، به تمامی جان بسپارد و از بستر جوامع و خانه ها و مغزها رخت بربندد.

اینک اما هنوز "نژادپرستی"، یکی از آن بیماری های مُسری و اساسیِ جامعه انسانی ست که همچنان با واپسین سرهای زهرآگینش، گرد و خاک و بیداد می کند و می کوشد با نیش های مسموم کننده اش، آخرین قربانیان خویش را نیز از میان آدمیان برگیرد.

دانش "ژنتیک"، اما از نظر اثباتی و برای آنان که هنوز به "برابری" انسانها مشکوک اند و خود را برتر می پندارند، تیر خلاصی برای این مرض تواند بود و در پی آن، فرهنگ سازی صحیح می تواند به شفای انسانها برای همیشه، از این بیماری مرگبار یاری رساند.

دیدن با دقت این فیلمِ کوتاه و توجه به پیام آن، ما را در رسیدن به این شفای والا و عاجل، بسی یاری خواهد رساند..."

 

«مطالعه یعنی...»

 

بگذارید از همین ابتدا، جلوی یک اشتباه را بگیریم:
کتاب خواندن، بسیار خوب و لازم است اما "مطالعه کردن"، تنها نشستن در پسِ "برگی چند" نیست!

  ◀در هر فرصتی به موزه ها رفتن
  ◀کاشفانه سفر کردن
  ◀عاشقانه زیستن
  ◀آگاهانه به سایت ها و روزنامه ها و مجله ها سر کشیدن
  ◀آموختن از جریان پرشتابِ جهان آفرینش، به هر شکلی که در اطراف ما جاری ست
  ◀تماشای عالِمانه ی یک اثر هنری
  ◀با جهان بینی و دغدغه، فیلم و سریال دیدن و موسیقی خوب شنیدن
  ◀و حتی با بینش صحیح و نه فقط برای وقت گذرانی، به معاشرت های خانوادگی و مراودات با اطرافیان و دوستان پرداختن

اینها همگی به خواندنِ بدون اندیشه و خشک و خالیِ صد کتاب برتری دارد!
البته و صد البته که اینها که برشمرده شد، هیچ یک مانع آن دیگری نیست و تضادی با کتاب خواندن ندارد، بلکه هر کدام، دیگری را کامل می کند؛
هم خواندنِ کتاب در کتابخانه و پشت میز لازم است و هم اندیشیدن و جُستن حقایق درون آنها در زندگی واقعی...
که گاهی باید خوانده ها را در میان روزمرگی ها آزمود و در میانه ی زندگی، بازیافت.
نهایت مطلب اینکه، هدف از مطالعه، ساختن جهانی بهتر است از مسیر کار کردنِ صبورانه ی یک شخص بر شخصیت خودش...
و اینها همگی، پاره هایی از یک کلّ بزرگ ترند به نام زندگی، که می توانند ما را برای رسیدن به فرهنگی متعالی و نهایتاً یک زندگی باشکوه در کنار هم یاری رسانند...

«درباره ی اشوزدنگهه»

 

معنای واژه ی "اَشوَزدَنگهِه" چیست؟ 

"اَشَ وَز دَن گَ هَه" به زبان کهن ایرانی، یعنی: درست کردار، آنکه در راه راست پایدار است... و جوینده ی راه حق.
این نام در دوره ساسانیان بصورت "اَشوَزد" نیز تلفظ می شده و امروزه ما آن را به صورت "اَشوَزدَنگهِه" Ash Vaz dang Heh تلفظ می کنیم.

*********************************

درباره ی "اَشوَزدَنگهِه" در کتابهای کهن چه آمده؟

در اوستا تنها در بندهای ۷۲ تا ۷۴ آبان یَشت، سخن از نام دو اَشوَزدَنگهِه آمده که از پارسایان بوده و با تورانیان می جنگیده اند. فرشته آناهیتا نیز آنها را بر تورانیان چیره می سازد و به روان شان درود فرستاده شده است.
در بُندَهِش اما سخن از یک اَشوَزدَنگهِه است و تنها توضیحی کوچک درباره این شخصیت آمده به این ترتیب که اَشوَزدَنگهِه از هفت تن جاودانانی بوده است که با ماجرای "وَر جَم کَرد" ارتباط دارند و در رستخیز به یاری سوشیانت برخواهند خاست...
و وَر جَمکرد در اساطیر ایرانی، دژی زیرزمینی ست که جمشید شاه برای حفاظت از موجودات نیک در برابر زمستان اهریمنی ساخته است.

*********************************

درباره ی سه گانه ی "اَشوَزدَنگهِه":

مجموعه رُمانی ست که در فاصله ی سالهای ۱۳۸۵ تا ۱۳۹۳ نوشته و منتشر شده و داستان زندگی یک ابر-اسطوره ی ایرانی را روایت می کند که شش هزار سال عمر دارد و هر سال، تنها یک روز پیر می شود.
اَشوَزدَنگهِه از عصر سیَلک کاشان، زندگی پرماجرایی را طی می کند تا به عصر معاصر در امروز تهران می رسد و هم اینک نیز بطور ناشناس در جایی از این شهر زندگی می کند.
او تمامی سلسله های تاریخ ایران را زیسته و با بزرگانِ تاریخ و فرهنگ آن نشست و برخاست داشته و همچنین شاهد ماجراهای مهمی از تاریخ جهان بوده است. به همین ترتیب، مهم ترین اشیاء گمشده و آثار تاریخ ایران و جهان نیز  هم اینک در موزه ی شخصی اَشوَزدَنگهِه نگهداری می شوند و غول چراغ نیز پس از علاءالدین در اختیار اوست.
داستان بلند و پرفراز و نشیب اَشوَزدَنگهِه بصورتی غیرخطی و با ضرباهنگی پرشتاب از میان خاطره ها و عشق ها، نبردها و شخصیت ها بازگو می شود تا روایتی هزار و یک شب گون و رازآلود از جانِ ایران زمین برخیزد و بر دل و اندیشه ی مخاطبان امروزی اش بنشیند.

*********************************

سه گانه ی اَشوَزدَنگهِه را "نشر موج" همراه با جلد چهارم آن، که پیوستی فلسفی و عرفانی از دست نوشته های این مرد شش هزار ساله است، منتشر کرده که تاکنون افتخارات زیر را با خود همراه نموده است:
📚کتاب برگزیده ی سال در جشنواره ادبی استاد جعفر پایور ۱۳۹۴
📚کتاب برگزیده ی تالیفی سال ۱۳۹۴ شورای کتاب کودک
📚 دریافت لوح تقدیر و جایزه از نخستین جشنواره ادبی مهدی آذر یزدی ۱۳۹۴

نامِ ماه های ما ایرانیان، به چه معنا هستند؟



خوب است بدانیم که نام هر یک از ماه های ما از دیرباز تاکنون به نام یک فرشته ی آسمانی رقم خورده است:

بهار:
🌸فروردین: ماهِ فرّه، جمعِ فریشتگان و فروهرهای هستی.
🌸اردیبهشت: اَشا وَهیشتا، فرشته ی حق و راستی.
🌸خرداد: هَئوروَتات، فرشته ی کمال و شادمانی.

تابستان:
🌻تیر: تِشتَر، فرشته ی باران.
🌻اَمرداد: اَمُرتات، فرشته ی جاودانگی؛ اَ (ضد) مُرداد (مرگ، مردن)
🌻شهریور: خشثرَ وَیریه، فرشته ی نیرومندیِ خداوندی و دادگری.

پاییز:
🍂مهر: میثرَه/ میترا. فرشته ی روشنایی و پیمان.
🍂آبان: آناهیتا، فرشته ی نگاهبانِ آب ها.
🍂آذر: آثَر، فرشته ی نگاهبانِ آتش.

زمستان:
❄️دی: دادار، ماهِ یکتاخدا.
❄️بهمن: وُهو مَنَ (سالارِ فرشتگان و اَمشاسپندان). فرشته ی منش نیک.
❄️اسفند: سِپَندارمَذ/ سپنتا آرمَیتی، فرشته ی زمین و گیاه و زایش دوباره ی طبیعت.

 

خرداد نود و پنج - آ.آ

"با هم کتاب بخوانیم: دو"



اگر تنها و تنها، هر کدام از ما، روزی سی دقیقه ی ناقابل را صرف مطالعه ی مفید کنیم، خانه و خانواده و سرزمین ما گلستان خواهد شد...

به هیچ وجه سخت نیست... از پیشنهاد زیر، استفاده و به آن عادت کنیم تا تأثیر معجزه آسای آن را ببینیم که چطور زندگی مان، خیلی زود، زیر و زبر خواهد شد:

☑ تنها روزی پنج دقیقه از بازی کردن با موبایل مان کم کنیم!
☑ تنها روزی ده دقیقه از تماشای تلویزیون و سریالهای ماهواره ای مان بکاهیم.
☑ تنها روزی سه دقیقه آگاهانه تر، از چَت کردن در صفحات تلگرام بزنیم.
☑ تنها روزی سه دقیقه زودتر، از چرخیدن در اینستاگرام، دست بکشیم.
☑ تنها روزی پنج دقیقه کمتر، با نرم افزارهای تبلت مان وَر برویم و به ساختن و دستکاری عکس های خانوادگی مان مشغول باشیم.
☑ تنها روزی چهار دقیقه کمتر، در فیس بوک مان سرگردان بمانیم!
.................................................

دقایق بظاهر ناچیز بالا را جمع بزنید!
شما موفق شده اید...
حالا و به همین سادگی، توانسته اید در هر روز، دست کم سی دقیقه "زمانِ" پاکیزه، پس انداز کنید تا در آن، کتابهای نیکو بخوانید و به روح و روان تان، خوراکهای خوب و هدفمند برسانید.

 

 آ.آ 4 خرداد 95

"با هم کتاب بخوانیم: یک"



سالها پیش در چند آموزشگاهِ تقویتی و کنکور هنر درس می دادم؛ پدر و مادرها اغلب حاضر بودند برای اینکه مطالب فرهنگی موردنیاز، در مدت سه تا شش ماه در مغز بچه های هفده هجده ساله شان فرو برود، یکباره از دو تا ده میلیون تومان، بلکه هم بیشتر خرج کنند. خیلی ها برایشان دشوار بود که چنین هزینه ای را یکجا به آموزشگاه ها بپردازند ولی مگر چاره ای هم داشتند؟!
آن هم برای آموزش هایی که اغلب نه ژرفایی در جان بچه‌ها می یافت و نه ریشه ای می گرفت...
همیشه برایم سئوال بود که چرا همین هزینه را والدین محترم، بصورت خُرد خُرد و در گذر سالیان نکرده اند، تا هم به مغز آن بچه های فلک زده فشار نیاید و هم به جیب خودشان؟
گاهی به برخی شان می گفتم آیا بهتر نبود از ابتدای تولد بچه تان، بطور تقریبی ماهی ده هزار تومان برایش کتاب می خریدید و با او وقت می گذاشتید تا امروز همه ی این مطالب، ملکه ی ذهنش باشد و نه لقلقه ی زبانش؛ چنان که شبِ بعد از کنکور هم از یادش نپرد؟!
آنوقت در سراسر مسیرِ زندگی و برای همیشه، از اساس باسواد باشد، نه تنها با مشتی حفظیات، برای گذراندن یک جلسه ی تستیِ سه چهار ساعته...

۹۵/۳/۱۹ - آ.آ 

«کمی هم به خودمان بگیریم، بد نیست!»

 

جاده ی پُر تردّدی ست این جاده ی "به خود نگرفتن ها"!

اکثرمان چشم بسته، آن را می رویم و پیچ و واپیچ هایش را هم خوب از حفظیم. قانون اصلی رانندگی توی این جاده هم خیلی ساده است: «اشکالات دنیا زیر سر دیگران است اما آن یک مثقال خوبی اش به برکت وجود ماست!»

مثلاً وقتی درباره بزرگان تاریخ سرزمین مان سخنی به میان آید، فوراً برای افتخاراتِ ایرانی بودن، اول صف می ایستیم ولی وقتی از برخی بدرفتاری های فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و زیستیِ امروزمان حرفی زده شود، دیگر زحمتِ به دوش کشیدنش با عالیجنابِ بغل دستی ست!

وقتی سخن از بهشت باشد، معلوم است که باید "خودمان" را وسطش تصور کنیم ولی صحبت از جهنم که بشود، طفلک همسایه و باجناق و جاری مان که قرار است آن زیر میر هایش جزغاله شوند!

بچه های ما هم که نگو، ماه اند! آن چیزهایی که گاهی اتفاق می افتد، همه اش تقصیر بچه های بی تربیت دیگران است که دوست نابابِ بچه های طفلکی ما شده اند...

خلاصه، خودخواهی های خودمان را اغلب پشتِ این دیوارها و پیچ ها و رفتارها پنهان می کنیم و از واقعیت می گریزیم و تخت گاز می رویم جلو... مقصد این جاده هم که معلوم است: "من خوبم، بقیه اش هم که هر چه بدی ست تقصیر توست!"

31/3/95 - آ.آ