«کاشتن در مزرعه ی هستی»
آن کس که در داستانگویی امروز، صرفاً به دنبال «آموزش دادن» است، به کمترین چیزها برای آموزاندن، توفیق خواهد یافت!که برخی نویسندگان امروزی، عرصه ی داستان نویسی را با کلاس درس و خطابه و روضه اشتباه می گیرند.
حال آنکه یک داستان نویس باید پیش از هر چیز داستانش را بگوید. وظیفه ی او نوشتن یک موعظه ی فربه نیست که چند باریکه داستان، به دُمش منگنه شده باشد! بلکه پندها و درس ها و نکته ها و تعلیم ها همگی باید چنان در خورد اثر رفته و در تار و پود آن، محلول و نامریی باشند که اثرشان را بطرزی نامحسوس بگذارند.
آری زمان نگارش داستان های صرفاً تعلیمی گذشته است و امروزه اغلب، دیگر این گونه ی ادبی کار نمی کند... به صدها دلیل از جمله اینکه گوشها از پند و تعلیم – اغلب هم نابجا و بی فایده به هدر رفته – پُر شده اند. بنابراین داستانها و فیلمهای داستانی که لبالب از شعار زدگی اند دیگر نمی توانند اثر لازم را بر مخاطبان شان بگذارند. حتی در حیطه ی تعلیم صِرف نیز، شعار و مستقیم گویی کار نمی کند، چه رسد به عرصه ی درام و داستان.
اما شوربختانه امروز در روندی معکوس، در هنر سیاست زده ی ایرانی می بینیم که برخی، تفاوتی میان هنر، خطابه و وعظ و سیاست یا شعر و شعار قائل نیستند. اثر هنری را همچو یک تک گویی عوامانه، به جملاتی یک سویه و خام می انبارند و البته سودش را هم به نقد می برند! شکی نیست که باید در بذل حقایق، بخشنده بود، اما کسی که چیزی گرانبها برای تعلیم داشته باشد، آن را مثل ریگ، زیر دست و پا نمی ریزد. بلکه در بهنگام ترین موقعیت، آن را می کارد تا به وقتش نیز برترین محصولات را از مزرعه ی هستی، درو کند...
حقیقت چیزی نیست که بشود با نگارش یک کتاب، آن را به تمامی دریافت. نه یکی و نه ده تا، که هزاران کتاب و رُمان و مجموعه ی بشر-نوشته لازم است تا بشود همچو فیل در تاریکی، به پاره پاره هایی از آن رسید و بعد شاید آن را یکسره و یکپارچه، سر هم کرد.
از آن جایی که آدمیزاد، موجود پیچیده ای ست و آثار او نیز پیچیده توانند بود، پس می توان به آثاری فکر کرد و رسید که مغزشان، مُبلّغ روحِ حقیقتِ جاری در زمانه باشد و لایه های دیگر تا پوسته شان، آشکار کننده ی واقعیتهای انسانی و نیازهای گوناگون مخاطب – از جمله سرگرمی.
متن هفتاد و سوم از کتاب نوشتن درباره ی نوشتن - نشر موج - آ.آ
استفاده از متن های این وبلاگ، تنها با ذکر منبع مجاز است.