«آیا از ترس هیتلرک ها باید کوروش ها را کشت؟!»
«یغما گلرویی در متن اخیر خویش (در شعر من سگ ها پارس می کنند)، ناسزاگویی را این بار بدون هیچ بَزَکی، در پس ویترین واژگان نشانده است. فرض اولیه ما این است که برخی به او پریده یا او را واداشته اند که بر سر «پارس» و «واق» به خروش آید و البته در همین آغاز سخن بگویم که بی تردید بهتر است بجای پارس که اسمی بامسمّا و معنی دار از نامهای یک ملت است از اسم صوتِ معمول سگ استفاده شود. چنانکه مثلاً بجای «موموی گاو» نمی گویند «اسکیموی گاو» یا در جای دیگر «یونانی گوسفند» یا «عرب الاغ». که هرقدر هم عرعر به واژه ی عرب شباهت داشته باشد، بنده به خود این اجازه را نمی دهم که میلیون ها زن و مرد و کودک و پیر و جوان را اینگونه ناجوانمردانه به سُخره بکشم.
مدّعی گلرویی درباره «پاسِ سگ» نیز مدّعی بسیار ضعیفی ست و به فرض که این عبارت نمادی از پاسداری و پاسبانی سگ نیز باشد ولی چه ارتباطی با نامگذاری آوای او دارد؟!... ایشان را رجوع می دهم به نوشته های برخی از ایران ستیزان در سالهای اخیر در همین باره، تا بفهمند که حساسیت ایران دوستان در این مورد از کجا آمده است. آری بنده از نژادپرستی بیزارم ولی بازی نژادپرستان را هم نمی خورم. بلکه باور دارم که حتی اگر در میان پیشینیان اقوام نیز چنین رندبازی هایی رایج بوده، بر ما فرزندان عصر بلوغِ انسان است که مراقب واژگان مان باشیم.
توجه به این دست ریزه کاریهای تاریخی- زبانی، بویژه در عصر پریشان کنونی که فرهنگ ایرانی از هر سو و از درون و بیرون خویش، در بحران های بسیارِ عهدِ "گُذار" گرفتار است، مفید بلکه ضروری به نظر می رسد. که براستی برخی واژگان در زبان ما – و هر زبانی – باید به تناسب عصر نوین انسانیت، پالایش شود و نژادپرستی ها و جنسیت ستیزی ها و... از آنها برچیده گردد. نظیر زبان انگلیسی که بسیاری از واژه های نژادی و جنسیتی اش در سالهای اخیر تصحیح و جایگزین شده اند.
یکی از دوستان فرهیخته و ترکیه ای من می گفت که سخت از این ماجرا در رنج است که در زبان انگلیسی به بوقلمون (نماد چند رنگی و تلوّن) می گویند «تُرکی»! از او پرسیدم: خود شما در زبان تان به بوقلمون چه می گویید؟ گفت: «هندی»! خندیدم و گفتم آنچه بر خود نمی پسندی بر دیگری نیز مپسند.
و اما درباره کاربرد نادرست پارس که نه از سر سگ دوستی، بلکه از سر دشمنی و تحقیر برای قومی بسیار متمدّن و بزرگ در این بخش از جهان بکار رفته است به ناچار به «پس نیمکت دبستان باز می گردم» و توضیح می دهم که «تمدن پارسیان» به هیچ وجه به قول گلرویی - که از بد روزگار، این روزها بیانیه هایی چنین سُست مایه صادر می کند - «قومی [بی اهمیت] در این نواحی» نبوده است. بلکه تمدنی بوده که نخستین سازمان ملل جهان، پارسه یا تخت جمشید را در ابعاد روزگار کهن – 25 سده ی پیش – در قلب ایران زمین کنونی بنیان نهاده و تنها بنایی ست که در این ابعاد، نقش تمام ملتهای زمانه اش را دست در دست و در کنار هم، برای آیندگان به یادگار گذاشته است.
توجه شود که این رخداد، یادگار عهدی ست که کمی پیش تَرَش، سنّخریب ها و بُخت النصرها و آشوربانی پال ها با افتخار در کتیبه هایشان از کشتن آدمها که پیشکش، از قتل عام سگ و گربه های شهرهای مورد تصرّف شان نیز سخن می گفتند و تصاویر فجیع تکه تکه کردن اسیران شان را بر دیوار کاخها و اتاق های خوابشان نقش می زدند.
اما شما در همین «ویرانه های تخت جمشید» نه تصویری از خون می بینید و نه سری بریده! همه دست به دست هم، شانه به شانه، رو بسوی پادشاهِ اتحادبخشِ زمانه پیش می روند تا به هر یک شاخه ای از گل نیلوفر هدیه بدهد و با آنها در نوروز جهان، تجدید عهدی بر سر اتحاد و صلح کند.
ویرانه هایی که هنوز همین ستون خرابه هایش نیز حتی، به یکصد قصر تازه ساز – تحقیقاً - شرف دارد و فیش حقوقی کارگرانش امروز بر انبوهی از خشت ها به دست ما و پژوهشگران بی طرف رسیده است و خوشبختانه ارزش علمی این مدارک، از دست پریشان فکرانِ بی وفا، آنقدرها فراتر است که نتوانند آنها را رد و انکار کنند. بنابراین دوستداران آن تمدن و این فرهنگ به «گروهی سینه چاک و نژادپرست و هیتلرک» بی سواد یا جَو زده خلاصه نمی شوند بلکه انبوهی از ایرانشناسان و دانشمندان و مورخان ایرانی و جهانی اند که ندوشن، ماری کخ، پوپ، فرای، دوستخواه، بهار، پورداوود، یارشاطر و ... تنها بخشی از آنان محسوب می شوند.
اما آیا براستی باید از ترس نژادپرستان احتمالی، پیشاپیش خودزنی و خودکشی فرهنگی کرد؟ آیا باید از ترسِ بی ادبان جنگ افروز، سر دماوند و علم جغرافیا را برید و مثلاً به جای پنج هزار و خرده ای مترش گفت که صد متر است و اصلاً تپه ای بیش نیست؟! آیا از ترس هیتلرک ها باید کوروش بزرگ را سر برید یا بزرگیش را به سُخره گرفت؟!
درد متن گلرویی ها و نکته ی مهم آن، اما این است که جناب بیانیه نویس می خواهد از این فرصت، نهایت سوءاستفاده را ببرد و بندِ انبانِ عقده های غیرعلمی خویش را نسبت به ایران زمین، یکسره بگشاید... پس، از واژگانی بهره می جوید که نهایت سَمُ و زهر در آنها نهفته باشد بلکه کمی او را آرام سازد. آیا براستی اگر امروز و از دست برخی کاربدستان، دردمندیم باید تلافی اش را بر سر تاریخِ رفتگان و جغرافیای سرزمین مان درآوریم و در این عرصه، راست و بیشتر ناراست را به هم ببافیم و به دست سرجنبانانِ از همه جا بی خبر بسپاریم؟!
به فرض که شاعری بخواهد به الزام قافیتی، از این یا آن واژه در شعرش بهره بجوید، این همه تلنبار فحّاشانه نسبت به مردگان و زندگان تاریخ در توجیه آن چیست – آن هم، چنان بخش درخشان و انکارناپذیری از آن تمدن؟! براستی قلّه ی سربلند و بی زبان دماوند به گلرویی چه بدی کرده که اینطور به آن نیز می پرد و پاچه اش را می گیرد؟! حال آنکه هر سرزمینی که چنین قلّه ی زیبا و اسطوره ای داشته باشد آن را دوست می دارد و به عنوان یکی از نمادهای خویش برمی گزیند؛ کشورهایی مثل ژاپن به فوجی یامایشان مگر غیر از این می نگرند یا کلیمانجارو برای آفریقا یک نماد زیبای طبیعی نیست؟
گرچه با این دست سخنان نظیر «قومِ غیورِ یاد شده در گذر زمان آنقدر مورد تجاوزِ مغول و عرب و یونانی قرار گرفته و آبستن شده و کودکِ ناخواسته به خشت انداخته» - گلرویی چنانکه خود را از نسل فرزندان کورش نمی شناسد، خویش را از پس افتادگانِ بر خشت و تجاوز معرفی می کند که البته از دید بنده عیبی هم ندارد. چرا که براستی تقصیر آن بچه بی گناه چیست که به فلان شیوه، قدم به دنیای رِندان و دون صفتان گذارده و چه می دانسته که راه تشکیلش چیست و قرار است توسط امثال گلرویی از همان دَم تولدش نیز مورد تحقیر قرار گیرد؟!
فارغ از این کوتاه فکری ها، چه مرد و چه زن ما همه انسانیم؛ چه بر خشت افتاده باشیم و چه بر پَر قو... مهم این است که وقتی قلم به دست مان افتاد، چطور آن را خواهیم جنباند و به سخن درخواهیم آورد. آیا مثل گلرویی، زمین و زمان را به هم خواهیم بافت و به همه فحش خواهیم داد و همه نژادها و باورها و نگاهها و جنسیت ها را به دایره ی تمسخر و تحقیر شخصیتی خود خواهیم کشاند یا نه - چون مثلاً چند نفر نامعلوم، چیزکی برای ما نوشته اند؟!
و گلرویی با تک تک واژگانش نظیر «فیس نژاد آریایی... و پُز کورش و داریوش دادن و قُمپز دماوند و ویرانه های تخت جمشید و...» نشان می دهد که چه ذهن و باور فرهیخته ای در پس لبخندش، نسبت به ملّت خویش – و حتی بخش های قابل دفاعِ تاریخ سرزمین آنان - نهان کرده است.
اما حیف که پیدا نیست فرقش با هیتلرک هایی که نقدشان می کند چیست – که هر دوی آنها به باور من، قدر مشترک شان در زبان دریدگی و به وقتش، شمشیر دریدگی است - پس همه چیز را درهم می بافد تا آب را گِل آلوده کند و ماهی خودش را با تحریک احساساتِ بخش هایی از همان ملتی که هیچ احترامی برایشان قائل نیست بگیرد؛ کاری که با آن بی شک نه می توان «امروز را درست دید» و نه می توان «فردا را ساخت»!
به عنوان یک همکار، با نهایت شفقت و خوش رویی، به گلرویی می گویم که به تاریخ و جغرافیا درست بنگرد که «دیدن امروز و ساختن فردای ما» اتفاقاً درست از همین راه می گذرد نه از راه فحاشی و بی اعتنایی به آن. دست کم اگر شجاعتِ پوزش خواهی نسبت به چنین مطالبی را پس از «در کردن آنها» ندارد، سیم رایانه و اینترنتش را در چنین مواقعی، بی درنگ بکشد. سپس با اندکی درنگ حکیمانه، به خود فرصت و اجازت دهد خشمی که شاید چند پُست و کامنت نامعلوم در او ایجاد کرده اند، فرو نشیند و بعد نظراتش را روی دیوار رُخ نامه اش بنشاند؛ که رُخ نامه، براستی آیینه ی تمام نمای رُخ راستین او و ماست.»
با احترام
آرمان آرین
هفت شهریور نود و چهار