برای مسبّبانِ از ریز تا درشتِ پروازِ "ستایش" (دخترک بی گناه افغانی) و دیگر کودکانِ مهاجر:

«نفرت به جای عشق»

«آنگاه که با بی خِرَدی، «عشق» را از میان برداشتی گمان نکردی که «نفرت» بزودی جوانه خواهد زد؟!

زمانی که عشق را از «سازندگی» انداختی، نیندیشیدی که بزودی «جنسیّت» بیداد خواهد کرد؟!

این شد که شعرها، ترانه و آوازهای زمان ما مملو از نفرت شدند؛ از «برو... برنگرد... نمی خواهمت دیگر... اشتباه بود دوست داشتن ات... و دیگر دوستت ندارم»!

وااای... خستگی غوغا می کند. جنسیّت گری و تنوّع جویی، جای مِهرِ راستین را گرفته است.

اینک دیگر کار از کار گذشته؛ شاید در آینده راهی بسوی بازگشتِ مهربانی مهیّا شود... شاید!»

 

از متن کتاب «غوغای خموش» - آ.آ  

بخش نخست - 87/12/11

نقد فرهنگی: جوابیه رسمی «آرمان آرین» به متن «پارسِ...» گلرویی

«آیا از ترس هیتلرک ها باید کوروش ها را کشت؟!»

«یغما گلرویی در متن اخیر خویش (در شعر من سگ ها پارس می کنند)، ناسزاگویی را این بار بدون هیچ بَزَکی، در پس ویترین واژگان نشانده است. فرض اولیه ما این است که برخی به او پریده یا او را واداشته اند که بر سر «پارس» و «واق» به خروش آید و البته در همین آغاز سخن بگویم که بی تردید بهتر است بجای پارس که اسمی بامسمّا و معنی دار از نامهای یک ملت است از اسم صوتِ معمول سگ استفاده شود. چنانکه مثلاً بجای «موموی گاو» نمی گویند «اسکیموی گاو» یا در جای دیگر «یونانی گوسفند» یا «عرب الاغ». که هرقدر هم عرعر به واژه ی عرب شباهت داشته باشد، بنده به خود این اجازه را نمی دهم که میلیون ها زن و مرد و کودک و پیر و جوان را اینگونه ناجوانمردانه به سُخره بکشم.

مدّعی گلرویی درباره «پاسِ سگ» نیز مدّعی بسیار ضعیفی ست و به فرض که این عبارت نمادی از پاسداری و پاسبانی سگ نیز باشد ولی چه ارتباطی با نامگذاری آوای او دارد؟!... ایشان را رجوع می دهم به نوشته های برخی از ایران ستیزان در سالهای اخیر در همین باره، تا بفهمند که حساسیت ایران دوستان در این مورد از کجا آمده است. آری بنده از نژادپرستی بیزارم ولی بازی نژادپرستان را هم نمی خورم. بلکه باور دارم که حتی اگر در میان پیشینیان اقوام نیز چنین رندبازی هایی رایج بوده، بر ما فرزندان عصر بلوغِ انسان است که مراقب واژگان مان باشیم.

توجه به این دست ریزه کاریهای تاریخی- زبانی، بویژه در عصر پریشان کنونی که فرهنگ ایرانی از هر سو و از درون و بیرون خویش، در بحران های بسیارِ عهدِ "گُذار" گرفتار است، مفید بلکه ضروری به نظر می رسد. که براستی برخی واژگان در زبان ما – و هر زبانی – باید به تناسب عصر نوین انسانیت، پالایش شود و نژادپرستی ها و جنسیت ستیزی ها و... از آنها برچیده گردد. نظیر زبان انگلیسی که بسیاری از واژه های نژادی و جنسیتی اش در سالهای اخیر تصحیح و جایگزین شده اند.

یکی از دوستان فرهیخته و ترکیه ای من می گفت که سخت از این ماجرا در رنج است که در زبان انگلیسی به بوقلمون (نماد چند رنگی و تلوّن) می گویند «تُرکی»! از او پرسیدم: خود شما در زبان تان به بوقلمون چه می گویید؟ گفت: «هندی»! خندیدم و گفتم آنچه بر خود نمی پسندی بر دیگری نیز مپسند.

و اما درباره کاربرد نادرست پارس که نه از سر سگ دوستی، بلکه از سر دشمنی و تحقیر برای قومی بسیار متمدّن و بزرگ در این بخش از جهان بکار رفته است به ناچار به «پس نیمکت دبستان باز می گردم» و توضیح می دهم که «تمدن پارسیان» به هیچ وجه به قول گلرویی - که از بد روزگار، این روزها بیانیه هایی چنین سُست مایه صادر می کند - «قومی [بی اهمیت] در این نواحی» نبوده است. بلکه تمدنی بوده که نخستین سازمان ملل جهان، پارسه یا تخت جمشید را در ابعاد روزگار کهن – 25 سده ی پیش – در قلب ایران زمین کنونی بنیان نهاده و تنها بنایی ست که در این ابعاد، نقش تمام ملتهای زمانه اش را دست در دست و در کنار هم، برای آیندگان به یادگار گذاشته است.

توجه شود که این رخداد، یادگار عهدی ست که کمی پیش تَرَش، سنّخریب ها و بُخت النصرها و آشوربانی پال ها با افتخار در کتیبه هایشان از کشتن آدمها که پیشکش، از قتل عام سگ و گربه های شهرهای مورد تصرّف شان نیز سخن می گفتند و تصاویر فجیع تکه تکه کردن اسیران شان را بر دیوار کاخها و اتاق های خوابشان نقش می زدند.

اما شما در همین «ویرانه های تخت جمشید» نه تصویری از خون می بینید و نه سری بریده! همه دست به دست هم، شانه به شانه، رو بسوی پادشاهِ اتحادبخشِ زمانه پیش می روند تا به هر یک شاخه ای از گل نیلوفر هدیه بدهد و با آنها در نوروز جهان، تجدید عهدی بر سر اتحاد و صلح کند.

ویرانه هایی که هنوز همین ستون خرابه هایش نیز حتی، به یکصد قصر تازه ساز – تحقیقاً - شرف دارد و فیش حقوقی کارگرانش امروز بر انبوهی از خشت ها به دست ما و پژوهشگران بی طرف رسیده است و خوشبختانه ارزش علمی این مدارک، از دست پریشان فکرانِ بی وفا، آنقدرها فراتر است که نتوانند آنها را رد و انکار کنند. بنابراین دوستداران آن تمدن و این فرهنگ به «گروهی سینه چاک و نژادپرست و هیتلرک» بی سواد یا جَو زده خلاصه نمی شوند بلکه انبوهی از ایرانشناسان و دانشمندان و مورخان ایرانی و جهانی اند که ندوشن، ماری کخ، پوپ، فرای، دوستخواه، بهار، پورداوود، یارشاطر و ... تنها بخشی از آنان محسوب می شوند.

اما آیا براستی باید از ترس نژادپرستان احتمالی، پیشاپیش خودزنی و خودکشی فرهنگی کرد؟ آیا باید از ترسِ بی ادبان جنگ افروز، سر دماوند و علم جغرافیا را برید و مثلاً به جای پنج هزار و خرده ای مترش گفت که صد متر است و اصلاً تپه ای بیش نیست؟! آیا از ترس هیتلرک ها باید کوروش بزرگ را سر برید یا بزرگیش را به سُخره گرفت؟!

درد متن گلرویی ها و نکته ی مهم آن، اما این است که جناب بیانیه نویس می خواهد از این فرصت، نهایت سوءاستفاده را ببرد و بندِ انبانِ عقده های غیرعلمی خویش را نسبت به ایران زمین، یکسره بگشاید... پس، از واژگانی بهره می جوید که نهایت سَمُ و زهر در آنها نهفته باشد بلکه کمی او را آرام سازد. آیا براستی اگر امروز و از دست برخی کاربدستان، دردمندیم باید تلافی اش را بر سر تاریخِ رفتگان و جغرافیای سرزمین مان درآوریم و در این عرصه، راست و بیشتر ناراست را به هم ببافیم و به دست سرجنبانانِ از همه جا بی خبر بسپاریم؟!

به فرض که شاعری بخواهد به الزام قافیتی، از این یا آن واژه در شعرش بهره بجوید، این همه تلنبار فحّاشانه نسبت به مردگان و زندگان تاریخ در توجیه آن چیست – آن هم، چنان بخش درخشان و انکارناپذیری از آن تمدن؟! براستی قلّه ی سربلند و بی زبان دماوند به گلرویی چه بدی کرده که اینطور به آن نیز می پرد و پاچه اش را می گیرد؟! حال آنکه هر سرزمینی که چنین قلّه ی زیبا و اسطوره ای داشته باشد آن را دوست می دارد و به عنوان یکی از نمادهای خویش برمی گزیند؛ کشورهایی مثل ژاپن به فوجی یامایشان مگر غیر از این می نگرند یا کلیمانجارو برای آفریقا یک نماد زیبای طبیعی نیست؟

گرچه با این دست سخنان نظیر «قومِ غیورِ یاد شده در گذر زمان آنقدر مورد تجاوزِ مغول و عرب و یونانی قرار گرفته و آبستن شده و کودکِ ناخواسته به خشت انداخته» - گلرویی چنانکه خود را از نسل فرزندان کورش نمی شناسد، خویش را از پس افتادگانِ بر خشت و تجاوز معرفی می کند که البته از دید بنده عیبی هم ندارد. چرا که براستی تقصیر آن بچه بی گناه چیست که به فلان شیوه، قدم به دنیای رِندان و دون صفتان گذارده و چه می دانسته که راه تشکیلش چیست و قرار است توسط امثال گلرویی از همان دَم تولدش نیز مورد تحقیر قرار گیرد؟!

فارغ از این کوتاه فکری ها، چه مرد و چه زن ما همه انسانیم؛ چه بر خشت افتاده باشیم و چه بر پَر قو... مهم این است که وقتی قلم به دست مان افتاد، چطور آن را خواهیم جنباند و به سخن درخواهیم آورد. آیا مثل گلرویی، زمین و زمان را به هم خواهیم بافت و به همه فحش خواهیم داد و همه نژادها و باورها و نگاهها و جنسیت ها را به دایره ی تمسخر و تحقیر شخصیتی خود خواهیم کشاند یا نه - چون مثلاً چند نفر نامعلوم، چیزکی برای ما نوشته اند؟!

و گلرویی با تک تک واژگانش نظیر «فیس نژاد آریایی... و پُز کورش و داریوش دادن و قُمپز دماوند و ویرانه های تخت جمشید و...» نشان می دهد که چه ذهن و باور فرهیخته ای در پس لبخندش، نسبت به ملّت خویش –  و حتی بخش های قابل دفاعِ تاریخ سرزمین آنان - نهان کرده است.

اما حیف که پیدا نیست فرقش با هیتلرک هایی که نقدشان می کند چیست – که هر دوی آنها به باور من، قدر مشترک شان در زبان دریدگی و به وقتش، شمشیر دریدگی است - پس همه چیز را درهم می بافد تا آب را گِل آلوده کند و ماهی خودش را با تحریک احساساتِ بخش هایی از همان ملتی که هیچ احترامی برایشان قائل نیست بگیرد؛ کاری که با آن بی شک نه می توان «امروز را درست دید» و نه می توان «فردا را ساخت»!

به عنوان یک همکار، با نهایت شفقت و خوش رویی، به گلرویی می گویم که به تاریخ و جغرافیا درست بنگرد که «دیدن امروز و ساختن فردای ما» اتفاقاً درست از همین راه می گذرد نه از راه فحاشی و بی اعتنایی به آن. دست کم اگر شجاعتِ پوزش خواهی نسبت به چنین مطالبی را پس از «در کردن آنها» ندارد، سیم رایانه و اینترنتش را در چنین مواقعی، بی درنگ بکشد. سپس با اندکی درنگ حکیمانه، به خود فرصت و اجازت دهد خشمی که شاید چند پُست و کامنت نامعلوم در او ایجاد کرده اند، فرو نشیند و بعد نظراتش را روی دیوار رُخ نامه اش بنشاند؛ که رُخ نامه، براستی آیینه ی تمام نمای رُخ راستین او و ماست.»

با احترام

آرمان آرین

هفت شهریور نود و چهار

نقد فرهنگی: «چه فرصتها که از دست می روند...»

 

«نه به عنوان یک طرفدار، که به عنوان یک پیگیر و دلسوزِ امور فرهنگی، اغلبِ قسمت های «دید در شب» رضا رشیدپور (27 شهریور – 20 اسفند1394) را دیده ام. زمانی خواستم همین ها را برای خود او بنویسم که پایان زودهنگام برنامه اش در دنیای مَجازی – دست کم تا اینجا - مجال نداد و «دید در شب»، عمر طبیعی خویش را طی نکرد.

اما در هر حال، خلاصه ی مشاغل 26 مهمان او در برنامه اش - که هنوز هم اسامی شان بر سایت آن وجود دارد - بدین قرار است: «اهل سیاست و اقتصاد (9 نفر) - بازیگر (9 نفر) - خواننده (4 نفر) اهل ورزش (2 نفر) - مجری (1 نفر) - کارگردان تئاتر (1 نفر)» (برخی از مهمانان را می شود در دو رسته از رسته های فوق، دسته بندی کرد ولی برای تنظیم آمار، هر یک در آن گروهی دسته بندی شدند که امروزه بیشتر به آن معروفند).

در کمال تأسف، در سرتاسر لیست این برنامه ی پرمخاطب و مُجاز ایرانی که دسترسی کاملی هم به اغلب نویسندگان و اهل ادبیات حال حاضر ایران داشته، حتی یک نفر نویسنده و اهل ادب نیز وجود ندارد!

صد البته این درست است که مجری محترم و «اتاق فکرش»، جویای ایجاد برنامه هایی جنجالی بوده اند و در این راستا احتمالاً اغلب نویسندگان ایرانی نمی توانستند، به آنچه آنها می جستند، یاری برسانند و یا شاید هم بشود، این انتخابها را به گردن «پیشنهادهای مردمی» انداخت که هر هفته، در انتخاب میهمانان بعدی برنامه، دخیل بوده اند؛ ولی در هر حال، هیچ یک از این عوامل نمی تواند ما را از رسیدن به دو نتیجه ی تلخ زیر دور سازد:

یک. اصولاً نه برای مجری و تیم اندیشگی او و برنامه های دیگری نظیر این، و نه برای قاطبه ی مردم ایران، «نویسندگان» موجوداتی داغ و قابل بحث و «ادبیات و کتاب» موضوعاتی مهم و جنجالی به شمار نمی آیند!

دو. برنامه سازان ما به اندازه ی کافی، اهمیت رسانه را در «ایجاد فکرهای نو» و «فرهنگ سازی راستین» درک نمی کنند و برایشان همین بس است که به شعارهای فرهنگی گذرا و مردم پسند، اکتفا کنند. غافل از اینکه اتفاقاً با چنین برنامه هایی و در خلال قسمت های گوناگون آن، تا چه اندازه می شود مردم و جوانان را به سوی فلان نوع مبتذل از هنر و اندیشه سوق داد و بستری برای تبلیغ ولو ناخواسته ی آنها [حتی به بهانه ی نقد منفی آنها] شد یا برعکس، با رویکردی مثبت به دقایق مطالعه ی مردم افزود و به کتاب خوان کردن انبوهی از مردمان یاری رساند.

بطور مثال به برخی از دعوت شدگان این برنامه نگاه کنید که براستی نه در رشته ی کاری شان «درجه یک» اند و نه «صاحب سبک» به شمار می آیند. آیا نمی شد بجای یکی از آنها، مثلاً «محمود دولت آبادی» یا «توران میرهادی» یا «محمدرضا شفیعی کدکنی» یا «محمدعلی اسلامی ندوشن» یا «احمدرضا احمدی» یا «هوشنگ مرادی کرمانی» و... را پیش روی مردمان نشاند تا مخاطبان نیز بجای درجا زدن در دایره ی لباس و رنگ موی آن مهمان، کمی به خود بیایند و گامی به سوی «فرهنگ و اندیشه» بردارند؟

صد البته و بی تردید، سازندگان چنین برنامه هایی، دلایل بی شماری برای آن دست انتخابهای خویش دارند ولی هیچ دلیلی نمی تواند این واقعیت سهمگین را بپوشانَد که علیرغم بسیاری شعارهای فرهنگ دوستانه، «فرهنگ مطالعه» نه اولویت خانه زادِ آن سازندگان بوده است و نه دغدغه ی اکثر ساکنان معاصرِ سرزمین ما.»

با احترام آرمان آرین

25/1/95 

بخش هایی از متن یک مصاحبه: «شناخت اسطوره ها؛ راه رهایی از سردرگمی»

 

«... در آغاز بفرمایید داستان نویسی را از چه زمانی آغاز کردید و چرا به صورت جدی به داستانهایی با درونمایه‌ی اسطوره می پردازید؟

نیای چهارم من از سوی مادری، «میرمحمد صادق وقایع نگار ‌مَروَزی» متخلّص به «همای»، کاتب و مورّخ دربار قَجَر بود که البته نویسنده‌ی دلخواه آنان نبود و اواخرعمر، محترمانه به تفلیس تبعید شد و همان‌جا درگذشت. از او کتاب «تاریخ جنگ‌های ایران و روس» برجای مانده که به کوشش دایی بزرگ بنده «امیرهوشنگ آذر» گردآوری شده است. این مقدمه را گفتم که بگویم گویا داستان‌نویسی در جان من، پیش از تولدم آغاز شده و من در محیطی سرشار از کتاب و کتاب‌خوانی که پدر و مادر و خانواده ام فراساخته بودند، با امکانات کاملی برای نوشتن و همراه با ذوق هنری بزرگ شده ام. از 12 سالگی نگارش داستان‌های کوتاه را به‌صورت جدی شروع کردم که نتیجه اش موفقیتهای مسابقات بین مدرسه ای دوران راهنمایی و دبیرستان بود. پس از آن داستان نویسی را به صورت حرفه ای از سال80 پی گرفتم. نخستین رُمانی که ازمن منتشر شد، «پارسیان و من 1» بود که در آن به داستان ضحاک ماردوش پرداخته بودم و پس از آن، رُمانهای رستم دستان و کوروش بزرگ که با آنها سه گانه پارسیان و من کامل شد. من از ایران و اسطوره‌ ها و حماسه هایش و حقیقتِ پس آنها و کارکرد امروزی شان می نویسم چون این نیاز شدید را در نسل امروز و مردم هم-روزگار خود می بینم. نبود شناخت، نسبت به تاریخ در میان ما ایرانیان موج می زند. ما نیاز به بازیافت هویت تاریخی و تحلیل درست فلسفه آن، به دور از هر حبّ و بغض و کهنه پرستی و نژاد‌ پرستی داریم و باید با نگاهی زنده و روشن به پژوهش در تاریخ خود بپردازیم. چیزی که بنده در تمام داستان ها، پژوهش ها و بازی نامه ها به دنبال آن هستم به دور از یک نگاه خشک به تاریخ، این است که ما باید نیاز روز خود را بشناسیم و دریابیم که چگونه از تاریخ و گذشتگان و از هستی سترگ ایران در لایه های پیچیده‌ی تاریخ او گرته برداری  کنیم.  در واقع ما باید قدّمان را بلند کنیم ورنه نمی توانیم از پس این قله های برافراشته‌ی تاریخ، به ژرفای افق آن، نظر بیندازیم و این تنها با ایستادن بر دوش دانش و تجربه نیاکان ممکن می شود.

در کارهایتان تخیل نویسندگی کاربرد دارد یا تنها به اصل متون استناد می کنید؟

برای من اصل، حقیقتی است که با جان خود دریافته ام. در داستان‌های تاریخی و اسطوره‌ای که بر مبنای یک داستانِ پیشین، برداشت و بازآفرینی شده اند بر پایه ی اسناد پیش رفته ام اما در داستان های تخیلی مانند «کابوس باغ سیاه» یا «رویای باغ سفید» که باز آفرینی یا بازنویسی نیستند بلکه اساساً بر مبنای دو خواب نوشته شده اند، ردّپای تخیل پر رنگ تر است. اما در داستان هایی که برداشت از داستان های کهن هستند مانند «پارسیان و من» که بازآفرینی شاهنامه‌ی حکیم توس است، «پَتَش خُوارگَر» که بازآفرینی اَوستا و بُندَهش است و یا «آینده‌ی کهن» که بازآفرینی داستان هایی از قرآن، تورات و انجیل است و«اشَوزدَنگهه» که داستان یک اَبَرقهرمان درازعمر و نیک کردار به نام اشوَزدَنگهه است؛ در همه این داستان ها بخش های پُررنگی بر پایه‌ی منابع موجود نوشته شده و من به عنوان نویسنده به جوهره‌ی روایت پایبند بوده ام. البته در هیچ یک از این داستان ها به صورت خطی و با چشم و گوش بسته، پیش نرفته ام بلکه کوشیده ام با پژوهش و ریزبینی به ساحت آن ها وارد شوم. من با کارهایم به مانند معما و پازل برخورد می کنم یعنی گاهی پاره ای از اصل داستان ها را به کاربرده‌ام یا به پاره ای نپرداخته ام یا به بخش هایی بیشتر یا کم تر پرداخته ام. به هر روی، هماره به شالوده و اصل قصه وفادار بوده ام چون هدفم، تداوم نسل سازی آنها به ویژه در عصر و دوره ای ست که هویت ایرانی بیش از هر زمان دیگری به آنها نیاز دارد.

ممکن است از داستان های شما برای ساخت فیلم و انیمیشن استفاده شود؟

به تناسب رشته اصلی دانشگاهی ام که سینماست هماره نظر به این داشته ام که هم کتاب هایم را به زبان های دیگر برگردانیم وهم این که آن ها را به مرحله ی تصویر و نمایش در بیاوریم البته در این میان هرگز حاضر نبودم کیفیت را قربانی کمیّت کنم. شوربختانه تاریخ ما و به ویژه بخش استوره ای آن از آغاز پیدایش سینما و پس از ورود آن به ایران از دید کیفی مورد بی توجهی قرار گرفته و در این سه، چهار دهه بی توجهی ها بیشترهم شده است. بی توجهی ما به تاریخ، فرهنگ و اَبرقهرمانان تاریخ و فرهنگ مان، سبب شده که مثلاً در هالیوود که از نظر تکنیکی بر سینمای جهان چیرگی دارد و از دید تجاری یا فرهنگی خود را متصدّی همه فرهنگ های جهان می داند و از اسطوره های هند و چین و ماچین گرفته تا داستان ها و افسانه های اروپایی، عربی و آفریقایی و از قطب شمال تا جنوب، انیمیشن هایی را اقتباس کرده و ساخته، او نیز نسبت به فرهنگ ایران کم کاری بی اندازه ای نشان دهد. این بی توجهی، فارغ از سیاسی کاری های روزمره، در گام نخست از خود ما ایرانیان، نشأت گرفته است. آن انگشت شمار کارهایی هم که می بینیم برای نمونه از پورسینا، خیام، شاهزاده پارسی، سیصد، هزارو یک شب یا پاره هایی از تاریخ ایران به آن اشاراتی می شود پُر است از اشتباهات و حب و بغض های تاریخی چنانکه من گاهی آرزو می کنم که ای کاش همین کارها هم ساخته نمی شد!

بارها در گفتگوهایم یادآور شده ام که تنها پیامبری که از ایشان فیلمی ساخته نشده «اَشو زرتشت» است و تنها پهلوانی که فیلمی درخور و شایسته ی وی به ویژه در هالیوود ساخته نشده، «رُستم دستان» است و تنها پادشاه بزرگ، جهانگیر و نام آوری که از شمار نام آورترین پادشاهان جهان است اما در سینما به او پرداخته نشده «کوروش بزرگ» است. حال آن که برای قهرمانان چین، هند، ترکیه و اعراب و حتا برای چنگیز خان مغول و هیتلر نیز بارها با بازی ستاره های سینما فیلم هایی ساخته شده اند اما برای شاهنشاه دادگری همچو کوروش، هنوز آمارها بر مدار صفر می گردند!

و اما در مورد داستان های بنده؛ قرار است بخشی از آن ها به صورت فیلم، انیمیشن و بازی نامه ساخته شوند یا شده اند اما غفلتی که  صورت گرفته بخاطر بی اعتنایی من نیست بلکه به دلیل نبود اطمینان از کیفیتی است که قرار است در این اقتباس ها رخ دهد. چرا که اگر قرار باشد این اقتباس ها درخور نباشند و بد ساخته شوند همان بهتر که اصلاً ساخته نشوند! درهرحال امیدوارم با توجه به استقبالی که از سوی جوانان هست به زودی از این غفلت تاریخی، بیرون بیاییم و تاریخ بزرگان خود را به شایستگی به تصویر بکشیم و از نیروی رسانه های بصری، به نیکو وجهی یاری بگیریم.

هازمان(:جامعه) امروز ما تا چه اندازه به پرداختن به تاریخ و اسطوره های خود نیازمند است؟

به همان اندازه که یک انسان در شناسنامه شخصی خود نیازمند به یادآوردن نیاکان، بستگان، شهر و کودکی خود است یک هازمان (:جامعه) نیز نیازمند به یادآوری تاریخ خود است. ما ایرانی ها البته تاریخ خود را همواره پاس داشته و به یاد آورده ایم اما گاهی نیز دچار غفلت شده ایم. گرچه خوشبختانه در جایی که به غفلت همگانی دچار گشته ایم مردان و زنان بزرگی برخاسته اند و بار این غفلت را بر دوش کشیده اند و ما را از گردنه ها و گذرگاه های بزرگ عبور داده اند. از این روست که در دوره ای که این غفلتها شدت می گیرد شخصیتی همچو فردوسی بزرگ برمی خیزد و این بار را بر دوش می کشد و نمی گذارد تاریخ و فرهنگ ایران در آن پرتگاه تاریخی فرو افتد و فراموش شود. فردوسی با صرف عمر و توان و دارایی خاندانی خود همچو آرش کمانگیر، خویشتن را بسان پلی میان گذشته و آینده درمی آورد تا نسل های پیش و پس از خود را به هم پیوند بزند. زیرا بدون تاریخ نمی شود زندگی کرد و صد البته، تاریخ تنها پیامد خشک و زنجیروار رُخدادها نیست. شوربختانه گاهی برخی رویکردهای نوین موجب به وجود آمدن توهّم «بی تاریخی و دَم غنیمتی» شده اند. اما کسانی که تنها به زمانِ اکنون، همچون موجودی دُم بریده و در خلأ پدیدار شده، می نگرند بی انصافانی (:نادادگرانی) بیش نیستند که زحمات مادّی و معنوی پیشینیان را در رسیدن به داشته های زمان حال، نادیده گرفته و از یاد برده اند. حال آنکه باید از این بی انصافی ها (:نادادگری) عبور کرد و از تاریخ با دیدی درست بهره بُرد و رساند و آن را به دست آیندگان سپرد.»

گفتگو کننده: خانم نگار جمشیدنژاد

هفته نامه امرداد - شماره 331

23 آبان 1394 - ص 4

«پتش خوآرگر جلد دوم؛ در واپسین مراحل تولید...»

 

«پتش خوآرگر2: مردی از تبار اژدها» همچنان در مرحله ی گرفتن مجوز است؛

امیدوارم که در مهلت کوتاهی که تا نمایشگاه امسال مانده، کارهای نهایی انتشار آن به پایان برسد و هر چه زودتر روی پیشخوان «نشر افق» قرار گیرد.

متن آغازینِ کتاب «تصویر یک روح: نوشتن درباره ی نوشتن»

 

«این کتابچه، تجربیات شخصی و کاملاً خصوصی من، در عرصه ی پهناور نویسندگی ست، آن هم در سرزمین کهنسالی که «ادبیات»، اغلب هنرِ والا و پیشرو آن بوده است. به دیگر نگاه، این مکتوب را می توان یک نوشتار آموزشی، یک پند-خاطره نامه یا دست کم یک سَنَد از نویسنده ای به شمار آورد که مدام و بی تردید با این نگاه زیسته است:

ما ایرانیان در مسیر بلندِ تاریخ مان، هر چه ضربت خورده ایم از «مکتوب نکردن، بهنگام به یاد نیاوردن و نسل به نسل، دانسته ها را درهم نپیوستن» بوده و هست.»

89/11/21 - آ.آ

در دست انتشار در نمایشگاه کتاب 95 - نشر موج

انتشار کتاب تازه: «تصویر یک روح: نوشتن درباره ی نوشتن»

 

چاپ نخست کتاب «تصویر یک روح: نوشتن درباره ی نوشتن»

در نمایشگاه امسال، غرفه ی "نشر موج"...

درباره دو کتاب از استاد «احسان یارشاطر»

«بازخوانى آثار احسان یارشاطر»


«... یکى از کسانى که به سراغش رفته ایم آرمان آرین است. آرین را می شناسیم. هم او که سه گانۀ «پارسیان و من» را نوشته است...

آخرین کتاب هایى که آرمان آرین خوانده یا شاید بهتر است بگوییم، کتاب هایى که آرین یک بار دیگر بازخوانى کرده دو اثر از احسان یارشاطر است: داستان هاى ایران باستان و داستان هاى شاهنامه که هر دو را بنگاه ترجمه و نشر کتاب منتشر کرده، آن هم بیش از 40 سال پیش...
آرمان آرین درباره این دو کتاب احسان یارشاطر مى گوید: داستان هاى ایران باستان و داستان هاى شاهنامه، نخستین کتاب هایی در زمینۀ بازنویسى هستند که من در روزگار کودکى، به واسطۀ آنها با شاهنامه و تاریخ [کهن] ایران آشنا شدم و هنوز هم آثار یارشاطر براى من جذاب و خاطره انگیزند.

من این دو کتابِ «داستان هاى ایران باستان و داستان هاى شاهنامه» را دوست دارم؛ هم به خاطر نثر شیرین و روان شان و هم به خاطر خلوصى که نویسنده در بیان مطالب داشته است. بگذریم که تصاویر کتاب هم زیبا و جذاب اند و به گیرایى و درك بهتر متن کمک مى کنند. 

هنوز هم هیچ کتابى نتوانسته در این سبک و در خلاصه نویسى و بازنویسى مستقیم از تاریخ و اسطوره ایران، جاى این دو کتاب را براى آرمان آرین پُر کند.

احسان یارشاطر در مقدمۀ داستان هاى شاهنامه آورده است:
«آنچه در این کتاب مى خوانید داستان هاى شاهنامه است به نثر، از آغاز تا پایان پیروزى کى کاووس بر شاه مازندران. در سال 1336 برگزیده اى از داستان هاى شاهنامه را به این امید که موجب آشنایى بیشتر با اثر بلندپایۀ فردوسى شود به نثر در آوردم. خوانندگان به مِهر در آن نظر کردند و چند بار به طبع رسید و در برخى دانشگاه هاى خارجى براى تدریس زبان فارسى به کار رفت.
اما آن اثر کوتاه بود. براى تکمیل آن، کتاب کنونى را آماده ساختم. در این کتاب، ترتیب داستان ها همان است که در شاهنامه آمده. کوشیدم تا در شیوه ی گفتار از استاد طوس پیروى کنم و چندان که بتوانم صور خیال و طنین سخن فردوسى را نگاه دارم. اما مى دانم که این اثر، جز سایۀ کمرنگى از شعر بلند شاهنامه نیست. اگر توفیقى براى آن امید داشته باشم این است که خوانندگان را به شاهکار فردوسى راهبر شود.
گاهى که شعر شاهنامه به آسانى در نثر نمى نشست یا دریغ مى دیدم که شعر فردوسى را به نثر خود بشکنم، چند بیتى از شاهنامه را طى کلام آوردم و امیدم این است که این خود، ذوق سخن فردوسى را در کام خواننده بنشاند و شوق وى را براى خواندنِ شاهنامه برانگیزد.»

در داستان هاى ایران باستان (یارشاطر) نیز قصه هایى از اوستا و همچنین داستان هایى از زبان سُغدى و پارتى و پهلوى به زبان پارسى با نثرى ساده و روان آمده است.»

بخشی از مطلب «یک برگ از هزاران»: مصاحبه با گروهی از نویسندگان

نوشته زهره نیلی

فصل نامه ی نقد کتاب کودک و نوجوان

سال اول شماره 3 و 4 - پاییز و زمستان 1393 - ص123

بخشی از پایان نامه ی «بررسی سفر در مجموعه ی پارسیان و من، با رویکرد یونگی»

 

«... یکی از دلایل موفقیت این اثر [پارسیان و من]، وجود سفرهاي تخیلی- فانتزي در اسطوره ها است؛ زیرا یکی از رایج ترین و البته جذاب ترین شیوه ها براي ورود به دنیاي افسانه ها و اسطوره ها به خصوص در رُمان هاي مربوط به نوجوان، "سفر" است؛ سفري که می تواند همزمان جسمانی (انفسی) و روحانی (آفاقی) باشد و یا فقط یکی از این ابعاد را دربر بگیرد. (ص2)

قهرمان این داستان [جلد یکم پارسیان و من]، از مجموع هفده مرحله ي سیر قهرمان کمبل، حداقل، دوازده مرحله را گذرانده است، چنین به نظر می رسد که الگوي سفرِ قهرمان در این رمانِ ایرانیِ نوجوان، با الگوي سیر قهرمانِ کمبل - که الگویی جهانی است - تا حدود زیادي انطباق دارد... (ص74)

[همچنین] پانزده مرحله از هفده مرحله ي الگوي سیر قهرمان کمبل در داستان دوم وجود دارد (ص117) [و] ده مرحله از مراحل هفده گانه ي الگوي سیر قهرمان کمبل، در سفر قهرمان سوم وجود دارند. (ص197) ... با توجه به اینکه، این سه رُمان در آخر کتاب سوم به نتیجه ي یگانه اي می رسند... (ص 118) قسمت پایانی کتاب سوم نیز به صورت یک سفر مشترك براي هر سه قهرمان مورد بررسی قرار گرفته است. (ص196)

در هر یک از سفرهاي پارسیان و من، نوجوانی به پُختگی میرسد که مخاطب نیز در مسیر این پختگی به همراه شخصیت، می تواند به تعالی برسد. آرینِ نویسنده، با به کارگیريِ مناسب سفر در اثر خود و نیز با خلق صحنه هاي پُر از کشمکش و جذاب در طول این سفرها، موفق شده است تا نوجوانان را بیش از پیش با قهرمانان اسطوره اي ایران و بخشی از گذشته ي این سرزمین آشنا کند. (ص201)

این پژوهش فقط بر روي مجموعه ي پارسیان و من انجام شده است... پژوهش حاضر نشان داد که سفر تا چه میزان می تواند بر جذابیت یک اثر و به خصوص رمان براي نوجوانان بیفزاید؛ زیرا نوجوانان با شخصیت هاي نوجوان این اثر، احساس همذات پنداري می کنند، در سفرها با آنها همراه می شوند و با کسب تجربیات و آگاهی و بصیرتی بیش از گذشته، به دنیاي خویش باز می گردند. بنابراین پیشنهاد می شود که در تألیف رمان ها و دیگر آثار براي نوجوان، از عنصر سفر - با هدف کسب تجربیات و آگاهی در کنار لذت و ماجراجویی - بیشتر استفاده شود. (ص202)»

پایان نامه ی کارشناسی ارشد

«بررسی سفر در مجموعه ی پارسیان و من، با رویکرد یونگی»

نوشته ی سرکار خانم سارا حسین پور

استاد راهنما: سرکار خانم دکتر فریده پورگیو

دانشکده زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شیراز - بهمن 1391

برشی از مقاله ی «قهرمان، منجی و پیر دانا در سه گانه ی اشوزدنگهه»

 

«رُمان هایی که از درون مایه ی اساطیری و فانتزی برخوردارند، قابلیت نقد کهن الگویی را دارند.

آرمان آرین از جمله نویسندگانی است که با بهره گیری از حوادث فرهنگی و تاریخی ایران زمین، توانسته است رُمان های برجسته ای برای نوجوانان پدید آورد. سه گانه ی اشوزدنگهه یکی از این رمان هاست که ما در این پژوهش بر آنیم تا آن را با محوریت اصلی ترین شخصت رُمان یعنی «اشوزدنگهه» بررسی کنیم.

اشوزدنگهه علاوه بر اینکه قهرمان داستان است، گاهی عهده دار نقش منجی و گاه پذیرنده ی نقش پیر دانا می شود. با وجود اینکه این سه نقش با یکدیگر متفاوت هستند، این سه بُعد در اصلی ترین شخصیت داستان، نمود داشته و درهم تنیده شده و هم پوشانی دارد.

هدف این است که کیفیت و اشتراک این سه بُعد از شخصیت با توجه به آرای جوزف کمبل بررسی و تأثیر آن در کنش داستانی اشوزدنگهه بررسی شود. بنابراین مفاهیم قهرمان، منجی و پیر دانا» را براساس آرای کمبل بررسی کرده و بر این باوریم که عمده نتایج این بررسی حاکی از آن است که اشوزدنگهه، ابرقهرمانی چندوجهی است که با توجه به فضا و شرایط داستان، در هر موقعیت، یکی از این سه وجه را نمایان می سازد...» (ص1)

چکیده ی مقاله ی «قهرمان، منجی و پیر دانا در سه گانه ی اشوزدنگهه»

نوشته ی سرکار خانم فرناز ملکی و سرکار خانم دکتر فریده پورگیو

(در دست انتشار)

برشی از مقاله ی «بررسی مهارتهای تفکر انتقادی در رُمانهای برگزیده نوجوان دهه 80 براساس فهرست فاسیونه»

 

«... رُمان "پارسیان و من1: کاخ اژدها" داراي تعداد زیادي شخصیت در داستان است که بیشتر این شخصیتها نیز به نوعی از یک یا چند مهارت تفکر انتقادي استفاده می کنند. در این داستان، [حتی] شخصیتهاي کم اهمیت (سیاهی لشکرها) نیز از مهارتهاي تفکر انتقادي استفاده می کنند. ماجراي این داستان، روایت ایستادگی مبتنی بر درك مردم، در مقابل زورِ حاکمِ زمانۀ خود است و شاید به همین دلیل، استفاده از مهارت هاي تفکر انتقادي توسط شخصیتهاي داستان به 24 مورد می رسد.

در این رُمان، «اردشیر» شخصیت اصلی داستان، با فراوانی 9 مورد، بیش از بقیۀ شخصیتها از مهارت هاي تفکر انتقادی استفاده کرده است و به دلیل اینکه مهارت خودتنظیمی را به کار برده است، متفکر نقّاد محسوب می شود. (ص12)

در رُمان [پارسیان و من3: رستاخیز فرا می رسد]، «بردیا» و «داریوش»، شخصیتهاي اصلی داستان، هر کدام چهار بار از مهارتهاي تفکر انتقادي استفاده کرده اند، ولی بردیا در سه مورد مهارت خودتنظیمی را [نیز] به کار برده است، به همین جهت در زمره ی متفکران نقّاد قرار می گیرد. (ص14)

همانگونه که از تحلیل ها برمی آید، جلد اول رمان پارسیان و من یعنی پارسیان و من: کاخ اژدها، با بیشترین تعداد به کار گرفتن مهارتهاي تفکر انتقادي توسط شخصیت هاي داستان، نسبت به بقیۀ رمانها در رتبۀ اول قرار می گیرد.
در قسمت پیشین ذکر شد که نمونۀ بررسی شده در این پژوهش، به صورت هدفمند، طبق نظر 26 نفر از متخصصان ادبیات کودك انتخاب شده است. در بررسی آنها هر رُمان از لحاظ کیفیت داستانی، رتبه اي را کسب کرده است. پس از انجام این پژوهش از لحاظ وجود مهارتهاي تفکر انتقادي، برخی رمانها نسبت به بقیه در جایگاه بالاتري قرار گرفتند. رتبه بندي انجام شده توسط نویسنده ی مقالۀ حاضر، با در نظر داشتن صرفاً میزان مهارتهاي تفکر انتقادي در شخصیتهاي رمانها به شرح زیر است:


1. پارسیان و من(1): کاخ اژدها / آرمان آرین

2. پارسیان و من(3): رستاخیز فرا می رسد / آرمان آرین

3. پارسیان و من(2): راز کوه پرنده / آرمان آرین

4. هستی/ فرهاد حسن زاده
5. لالایی براي دختر مرده/ حمیدرضا شاه آبادي
6. هزار و یک سال/ شهریار مندنی پور
7. عقربهاي کشتی بمبک/ فرهاد حسن زاده
8. شبی که جرواسک نخواند/ جمشید خانیان
9. جنگ که تمام شد، بیدارم کن/ عباس جهانگیریان
10 .امپراطور کلمات/ احمد اکبرپور
11 .من نوکر بابا نیستم/ احمد اکبرپور
12 .طبقۀ هفتم غربی/ جمشید خانیان (صفحه 22)

از نظر فاسیونه (2011) از میان شش مهارتِ مذکور، خودتنظیمی نسبت به بقیۀ مهارتها، جایگاه ویژه اي دارد و متفکر نقّاد واقعی، فردي است که داراي این مهارتِ شناختی باشد. در میان رمانهاي مورد بررسی، شخصیت اصلی (اردشیر) در رُمان «پارسیان و من1: کاخ اژدها»، شخصیتهاي فرعی (دایی جمشید و خاله نسرین) در رُمان هستی، شخصیت اصلی (بردیا) در رُمان «پارسیان و من3: رستاخیز فرا می رسد»، شخصیت اصلی (نویسنده) و شخصیت فرعی (مرد زندانی) در رُمان هزار و یک سال داراي مهارت خودتنظیمی هستند، بنابراین می توان آنها را شخصیتهاي نقّادِ رمان هاي مورد بررسی دانست.

پُرشخصیت ترین داستان، رُمان «پارسیان و من1: کاخ اژدها» [آرمان آرین] است و در آن تعداد زیادي از شخصیتها، با هر درجه اي از اهمیت، اعم از شخصیت اصلی، شخصیت فرعی و حتی سیاهی لشکرها به صورت ملموس و مکرّر از مهارتهاي تفکر انتقادي استفاده می کردند. پس از آن، رُمان «هزار و یک سال» [شهریار مَندنی پور] داراي شخصیتهاي فرعی بسیاري است، اگرچه هر کدام از این شخصیتها چند خط یا چند صفحه از داستان را به خود اختصاص داده اند، ولی تأثیرگذاري بسیاري از لحاظ عملکرد بر روي خواننده دارند. (ص23)

در بررسی حاضر نیز، رُمان «پارسیان و من1: کاخ اژدها»- که روایتی حماسی از ایستادگی مردم در مقابل ستم ضحّاك ماردوش است- بیشترین شباهت را با توصیفات فاسیونه از تفکر انتقادي دارد و نسبت به دیگر رمان ها در جایگاه بالاتري قرار می گیرد. (ص24)»

از مقاله ی «بررسی مهارت های تفکر انتقادی

در رُمان های برگزیده ی نوجوان دهه 80 براساس فهرست فاسیونه»

نوشته ی: مریم امیدی نیا، لیلا مکتبی فرد، عصمت مؤمنی

منتشر شده در «نشریه ی تفکر و کودک»

پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

سال چهارم، شماره اول، بهار و تابستان 1392 - صص 1 تا 26

برشی از مقاله ی پژوهشی «عمده ترین جریان های رُمان نویسی معاصر در انعکاس روایت های اسطوره ای»

 

«... در اين دوران، داستان نويسان ديگري نيز ظهور كرده اند كه اولين تجاربِ خويش را با شيوة سورئال و رئاليسم جادويي، با بازنويسي و بازآفريني اسطوره هاي شاهنامه عرضه كردند. «آرمان آرين» یکی از آن نويسندگان جوان و موفق است كه براي تحريك احساسات ملي و احياي اسطوره هاي ملي در نوجوانان و جوانان، در رمانهاي سه گانه اش با عنوان «پارسيان و من» (1383) تلاش كرده  است با قرار دادن شخصيتهاي اصلي داستان در فضاي سورئاليستي، به روايت نمادين و امروزي از اساطير شاهنامه؛ چون اسطورة ضحاك ماردوش، اسطورة زندگي رستم دستان، كاوه آهنگر، فريدون و... بپردازد.»

از مقاله ی پژوهشی «عمده ترین جریان های رُمان نویسی معاصر

در انعکاس روایت های اسطوره ای»

نوشته ی دکتر سعید بزرگ بیگدلی و دکتر سیدعلی قاسم زاده

منتشر شده در فصل نامه تخصصی پیک نور - زبان و ادبیات فارسی

سال اول - شماره اول - تابستان 89 - صفحه 65

بُرشی از یک پایان نامه: «بررسی عناصر فانتزی (تخیّل و جادو) در سه گانه ی پارسیان و من»

هدف از پژوهش پیش رو، بررسی دو عنصر اساسی فانتزي، یعنی تخیل و جادو در سه گانه ي پارسیان و من است. مبناي مؤلفه هاي تخیل بر پایه ي دیدگاه تخیل شناختی ژیلبر دوران بوده و جادو در مفهوم هر کنش و کنش گري شگفت و بر اساس تقسیم بندي جادوي سیاه و سفید و نیز جادوي تقلیدي و پیوندي، بررسی و براي داده کاوي از روش تحلیل محتواي قیاسی و براي داده یابی از روش اسنادي استفاده شد. 

نتایج نشان داد، که در شکل گیري تصاویر تخیلی داستان هاي پارسیان و من، جلوه ها و نمادهاي صورت هاي زمانی منظومه ي روزانه، به ویژه ریخت حیوانی بسامد بالایی دارند. این ریخت به شکل حیوان پردازي در تصاویر تخیلی هر سه اثر فراوان نمود یافته است. نمادهاي تاریکی پس از صورت زمانی حیوانی بیشترین سهم را در القاي ترس قهرمان با تصاویري سیاه، تیره ایفا می کنند. سقوط تخیلی نیز بیشتر به صورت سرگیجه، میخکوب شدن، بُهت نفس گیر و جلوه هاي جهنم در هر سه کتاب نشان داده شده است. البته این نمادهاي روزانه ي منفی براي القاي فراوان تر وحشت و ترس، بیشتر به صورت ترکیبی و سوار بر یکدیگر آمده اند.

پس می توان نتیجه گرفت، بر پایه ي دیدگاه «ژیلبر دوران»، زمان و مرگ از مقوله هاي رایج نزد آرمان آرین و نشانگر ترس و وحشت در ذهنیت او است. در زمینه ي جادو نیز پس از جادوي شگفت رایج در فانتزي ها، نمودهاي جادوي سیاه اندکی بیش از جادوي سفید در شخصیت ها، رفتار، مکان ها و ابزاري ویژه مشاهده می شود. بسیاري از جادو و جادوگري هاي پارسیان و من را نمی توان با معیارهاي «جادوي تقلیدي و پیوندي فریزر» مطابقت داد و مصداق هاي این دو در داستان ها چندان زیاد نیستند. از گونه هاي دیگر جادو چون رؤیابینی و خواب، طلسم، ابزار و اعداد رازناك و جادویی نیز نمونه هایی در متن ها دیده می شود که هریک را می توان با جادوي سیاه یا سفید در پیوند دانست.

و سرانجام نویسنده با بهره گیري از جادو و جادوکاري هاي شاهنامه و نیز الگوي تخیلِ جادویی افسانه ها و فانتزي ها، آنها را با تخیل فردي خود آمیخته است...»

چکیده ی پایان نامه ی کارشناسی ارشد خانم مهری سلیمان پور

رشته: زبان و ادبیات فارسی، گرایش ادبیات کودک و نوجوان دانشگاه شیراز

استاد راهنما: دکتر سعید حسام پور

1391/12/5

بررسی پارسیان و من در پایان نامه ی دکترای «شاهنامه در ادبیات کودک و نوجوان؛ از مشروطه تا سال1385»

 

«... درباره نوشته هایی که تحت تأثیر شاهنامه خلق شده اند... تنها نویسنده ای که در مرحله ی نوجوانی، اقتباس از شاهنامه را تجربه کرده، آرمان آرین است. او با کتاب پارسیان و من، در سنّ نوجوانی، حوادث شاهنامه فردوسی را گویی بار دیگر حس کرده است. براساس تاریخ نگارش داستان (1380)، آرمان آرین در این هنگام، بیست سال بیشتر نداشت. انتقال احساسات یک نوجوان در متن کتاب آرین به وضوح دیده می شود و یکی از عوامل موفقیّت اوست. (صص139 و 140)

در کتاب پارسیان و من... اسطوره ها فانتزی سازی شده و شخصیت ها میان زمان حال و آینده، در تردّد هستند. در چنین مواردی نمی توان به سادگی، یکی از تقسیم بندی ها... را برگزید، چون با گزینش یکی، جانب دیگری از دست می رود. (ص143)

در داستان های کودك و نوجوان مُقتبس از شاهنامه این ترتیب، گاه در ترتیبِ زمانی قرار گرفته است و آرایشی تقویمی دارد؛ مانند: رستم و سهراب (1353) اثر نادعلی همدانی. گاه نیز در ترتیب زمانی دچار هنجارگریزی شده و زمان با بازگشت به گذشته و حرکت به آینده، شکل تقویمی خود را از دست داده است؛ مانند: پارسیان و  من(1383) اثر آرمان آرین. (ص 149).

بهترین اثر در سال 1383 از آنِ آرمان آرین است؛ «کاخ اژدهای پارسیان و من» از بهترین بازآفرینی های موجود از شاهنامه برای کودکان و نوجوانان است. خلّاقیّت اثر در طرح ایجاد فضای فانتزی در داستان است. در این داستان، نوجوانی از دنیای امروز به دنیای گذشته ی ضحّاك برمی گردد و اتّفاقات آن دوره را تجربه می کند. پردازش اثر با نوسازی فضای داستانی همراه است و تمام عناصر داستانی به نوعی درگیر ماجرا می شوند تا جایی که مخاطب، بی اختیار داستان را پیگیری می کند. گره گشایی و گره افکنی داستان، در نوع خود کم نظیر است و در جای جای داستان مشهود و قابل درك است. اوج داستان در تعاقب گره افکنی و گره گشایی است و پیوند مناسب اوج و پایان با امروزی سازی، داستان را از انواع مشابه خود جدا ساخته است. به صراحت می توان گفت اثر آرمان آرین در طول این سال ها اثری برجسته و کم نظیر در طرح داستانی است.

درسال 1384 شاهد رشد داستان های برگرفته از شاهنامه ی فردوسی برای کودکان و نوجوانان هستیم ولی بهترین اثر در این سال نیز مجدّداً از آرمان آرین تحت عنوان «پارسیان ومن2: راز کوه پرنده» است. او برای بازآفرینی این اثر از ماجرای سیاوش از شیوه ی پیشین خود بهره گرفته و اثری کم نظیر از خود برجای گذاشته است. (ص167)

آرمان آرین در اصل کار خویش، توصیف را مقدّم بر دیالوگ دانسته، استفاده ی بجا از گفت وگو و دیالوگ سبب شده که این تناسب در متن داستانی او دیده شود... علاوه بر دیالوگ، مونولوگ و تک گویی نیز محوریّت خاصّی در بازآفرینی های آرمان آرین دارد. او در مونولوگ های خویش از شیوه ی توصیف استفاده کرده تا مخاطب علاوه بر انتقال شناخت، از لذّت متن نیز برخوردار شود. (ص178)

در سال 1384 آرمان آرین بار دیگر با کتاب پارسیان ومن: راز کوه پرنده، نوشتن ماجراهای شاهنامه را ادامه داده است. در این بازآفرینی، شیوه ی نوشتاری پیشینش را به کار بسته و نوآوری در شخصیّت پردازی را با توصیف و گفت وگو تلفیق کرده است. نوآوری او در خلق شخصیّت هایی است که در متن اصلی داستان شاهنامه حضور ندارند، امّا در بازآفرینی به کمک شخصیّت های داستانی شاهنامه می شتابند...

در این متن، نوآوری بازآفرین در ساختن شخصیّت پسری است که از دنیای امروزی، وارد دنیای زمان شاهنامه شده و تمام ماجراهای شاهنامه را تجربه می کند. گرچه به ظاهر، غلبه ی شناختِ شخصیّت های داستانی با توصیفات شخصیّت تازه وارد صورت گرفته، گفت و گوهای اندکی که بین افراد رد و بدل می شود به تکمیل شناخت مخاطب از شخصیّت ها کمک کرده است. (ص179)

آرمان آرین در سال 1383 پارسیان و من: کاخ اژدها را به روشی جدید روایت کرد. شخصیّت جدید خلق شده در داستان که از دنیای حاضر وارد دنیای کهن شده، راوی داستان های آرمان آرین است. آرمان آرین با تغییر روایت )سوم شخص به اوّل شخص) رُمان را برای مخاطب نوجوان، جذّاب تر و تأثیرگذار کرده است. (سنجری، 1384)... کوهن بر آن است که یک نویسنده می تواند با نوشته اش مجال تخلیه ی هیجانی، خودشناسی و گستردن تجارب روانی را برای کودك فراهم آورد. فرآیند خواندن، همذات پنداری، مشارکت و درك موقعیّتبه طرزی پویا خواننده را به سمت کتاب هدایت می کند. (کوهن 1988)

وجود راوی اوّل شخص این حس را راحت تر به مخاطب انتقال می دهد، زیرا مخاطب، خود را یکی از شخصیّت های داستانی حس می کند. (ص187)

بهترین اثر در سال 1383 از آنِ آرمان آرین است. «کاخ اژدها» زبانی ساده و امروزین دارد. لحن کتاب به زبان گفتاری بسیار نزدیک است؛ همین امر سبب شده تا اثر جذّاب باشد. «پارسیان و من: رازکوه پرنده» نیز همین خصوصیّات را دارد. (ص196)

همذات پنداری با شخصیّت های داستانی و درگیر کردن روحیّات و احساسات شخصیّت های دنیای کهن با شخصیّت های دنیای امروزی شیوه ی دیگری برای ورود به ژانر فانتزی است. نمونه ی این کاربرد در کتاب پارسیان و من 3: [رستاخیز فرا می رسد] به خوبی انجام شده است. پسری در ماجرای سقوط هواپیما وارد دنیای کهن [... و عصر کوروش هخامنشی] می شود. (ص204)

فضای کنش نویسنده با توجّه به حجم داستان زیاد است و او توانسته است اکثر داستان های اساطیری و پهلوانی شاهنامه را در قالب فانتزی قرار دهد. استفاده ی شایسته از تک تک عوامل فانتزی سازی در این کتاب قابل ستایش است... (ص207)»

«شاهنامه در ادبیّات کودک و نوجوان از مشروطه تا سال 1385»

رساله ی دکتری: سرکار خانم مریم جلالی

دانشگاه فردوسی مشهد
استاد راهنما: خانم دکتر مه دخت پورخالقی چترودی
استاد مشاور: آقای دکتر مرتضی خسرونژاد

«آثار اسطوره ای کهن و قابلیت بازنویسی و بازآفرینی خلاق به انواع جدید ادبی» (بررسی پارسیان و من)

 

«ساختمان شاهنامه و مجموعه ی پارسیان و من، با دو روش بازنویسی و بازآفرینی خلّاق بنا شده است. حکیم توس با خلق پهلوان رستم، آرزوها و آرمانهای جمعی قوم ایرانی را بازتاب داده و آرینِ نویسنده، سرگذشت نوجوانی معمولی از میان عامه را برای آمیختگی با روایتهای کهن شاهنامه [برگزیده است].

چرا مجموعه پارسیان و من را رمان جدید می دانم؟... اگر آرین نویسنده، یکی از داستانها یا به طور کلی شاهنامه فردوسی را می گرفت و روی زبان آن... یا شخصیتهایش... کار می کرد بازنویسی خلاق رخ می داد... در حالی که خلاقیت در مجموعه پارسیان و من، به گونه دیگری ست؛ بدین معنا که نویسنده روی تغییر نوع اثر کار کرده و از آمیختگی دو روش بازنویسی و بازآفرینی خلاق، شخصیت داستانهای اسطوره ای حماسی کهن را رودرروی شخصیت فردی و خاص رمانهای جدید قرار داده است.

منِ فرد، در کاخ اژدها [پارسیان و من1] در موقعیت تاریخی حماسی قرار می گیرد و از سویی، در معرض واقعه روز قرار دارد. وقتی در ذهن خود، وقایع حماسی تاریخی عهد ضحاک را مرور می کند، امکان کشف موقعیت حماسی تاریخی گذشته برایش فراهم و درک می شود. او با یافتن کلید معمای رویدادهای حماسی تاریخی، امکانِ بودن را در حال می شناسد و پاسخ پرسش اساسی خود را دریافت می کند.

این تلفیق و آمیختگی ماهرانه، در جهت تغییر نوع داستانهای کهن شاهنامه به نوع جدید رمان صورت گرفته و چنین تحولی... ممکن گردیده و این کار برای خلق آثار جدید ضروری ست؛ همانگونه که در عهد فردوسی یک ضرورت بود». 

نوشته مرحوم استاد جعفر پایور

(کتاب ماه کودک و نوجوان – اسفند84 و بهار85

شماره توأمان 101 تا 103 – صص65 تا 69)

«ایده های نو از کجا می آیند؟» (نقد و بررسی سه گانه ی پارسیان و من)

 

«... متاسفانه در ادبیات هم اکنون ما تنوّع، جذابیت و کشش در آثار داستانی مربوط به نوجوانان، بسیار کمتر از میزان آن حتی در ادبیات بزرگسال است بنابراین عجیب نیست که نوجوانان بیش از هر گروه دیگری، از داستان هایی که نویسندگان هموطن شان برایشان می نویسند، گریزان باشند و حتی در صورت علاقه مندی به ادبیات، بسوی داستانهای ترجمه ای و یا آثار مربوط به بزرگسالان تمایل داشته باشند.

در چنین شرایطی ست که خلق رمان پارسیان و من را می توان نقطه عطفی به حساب آورد. به رغم ضعف هایی که این رمان مخصوصاً به لحاظ محتوا از دید نگارنده دارد، به جهات مختلف اثری ارزشمند به حساب می آید.

نخستین مسئله همان جذابیت کار است که به راحتی خواننده را با داستان همراه می کند. همانند بسیاری از آثار مشابه نیست که برای خواندن شان بایستی مشقت فراوانی را متحمل شد... یکی از مهم ترین عوامل جذابیت پارسیان و من، آشنایی عمیق نویسنده با ادبیات گذشته ایران و مخصوصاً شاهنامه فردوسی ست. در حقیقت می توان این رمان را یک بازنویسی فوق العاده خلاقانه از شاهنامه به حساب آورد. البته استفاده از کلمه بازنویسی نه به جهت بداعتنایی به ارزشهای ادبی این اثر، بلکه برای توصیف چگونگی آن و در حقیقت از دید نگارنده، یک نقطه قوت برای آن است... پارسیان و من... یک بازنویسی تاجرمآبانه و سطحی نیست، بلکه یک داستان کاملاً خلاقانه است که طرح و توطئه ی خود را دارد اما اساس و شالوده ی خود را بر داستانهای فردوسی گذاشته است.

روانی نثر اثر، درهم پیچیده شدن نسبتاً منطقی زمان حال و گذشته، پیش رفتن سریع ماجرا و تعدّد آنها از عوامل دیگرِ جذابیت این رمان است. نکته دیگر که این کار را شاخص می کند، ارتباطی ست که بین ادبیات معاصر ما و ادبیات کهن بوجود می آورد. در حقیقت قطع ارتباط میان ادبیات معاصر ایران با گذشته پربار خود، یکی از دلایل عمده ضعف آثار ماست... این ارتباط را هم اکنون نمی توان به شکل تصنعی و تحمیلی ایجاد کرد بلکه بایستی راهکارهای منطقی، طبیعی و قابل پذیرش برای آن پیدا کرد که نوشتن آثاری به سبک و سیاق پارسیان و من، یکی از این راهکارهاست.

از آنجا که به جهاتی تمام آثار داستانی گروه سنی نوجوانان در سال گذشته را خوانده ام و به خوبی می دانم که در این حوزه با چه قحطی تاسف باری روبرو هستیم... [می گویم که هیچ کتابی] هم طراز و هم قواره کتاب قدرتمندی چون پارسیان و من [در میان آنها نبوده است]».

نوشته سمیرا اصلان پور

(روزنامه شرق – سال سوم

شماره 708 – 8 اسفند 84 – صفحه 17)

«خِرَد کمیاب و عاطفه سرکش» (نقد و بررسی پارسیان و من 1 و 2)

 

«تخیل زیبا و باورپذیر اثر، به راحتی رویدادهای قهرمانی و افتخارآمیز در زندگی باستانی یک ملت را پوشش می دهد و آن را با زندگی امروز یک نوجوان همراه می کند...

اکنون پس از گذشت هزار سال از تدوین شاهنامه، باز می بینیم نویسنده ای دیگر که در فرهنگ، عصر و محیط ما زندگی می کند، به خوبی توانسته افسانه های وهم انگیز و رویدادهای تراژیک آن را به قلم آورد. آرین همچون حکیم طوس، اسطوره ها و داستان حماسی را با درون مایه فکری والا ارائه کرده است...

داستان با شتاب پیش می رود اما لحظه به لحظه در ذهن خواننده می ماند. در سراسر فضای این آثار، این آرزو نهفته که کاش وضع اینطور نبود... آهنگ کلام و نیز واژگان و معنای تلویحی این شخصیتها، به گونه پاک نشدنی بر لوح ضمیر خواننده نقش می بندد... بیان حادثه با لحن های ویژه، تأثیرهایی چون دلهره، ترس و رمز و راز را القا می کند و زبانی که نویسنده به کار می بندد، به جنبه فوق طبیعی و رمز و راز داستان می افزاید...

این دو اثر آراسته به خرد کم یاب و سرشار از عواطف سرکش، راز شگفتی ها و فروپاشی های تاریخ را در خویش نهفته دارند. علاوه بر آن، پاسخگوی نیازهای عصر خویش و اجابت کننده ی ندای زمانه اند...

این نوشتار کوتاه، بهانه ای بود برای دست مریزاد گفتن به نویسنده جوان: آرمان آرین».

شهره کائدی

(کتاب ماه کودک نوجوان

شماره 94 – امرداد1384 – ص 66)

«اسطوره ها از خاکستر برمی خیزند: درآمدی بر پارسیان و من»

 

«پارسیان و من، شورش نثر است علیه نظم کهن. شورش رُمان است علیه اسطوره و حماسه.

واسازی و بازسازی متون مقدس و تاریخ و بازتفسیر آنهاست در شرایط نوین.

ویژگی هایی که این دو رمان [جلد یک و دو پارسیان و من] بویژه راز کوه پرنده [جلد دوم سه گانه] را به رمانهای برتر سال 1383 بدل می سازند از این قرارند:

            به کارگیری خلّاق الگوی «خانه – دور از خانه – خانه»...

            توفیق تحسین برانگیز در خلق خواننده نهفته نوجوان.

            بهره گیری هنرمندانه از شگرد نوسان میان تمرکزگرایی و تمرکززدایی؛ به ویژه در فصل عاشقانه در جنگل (فصل ششم جلد دوم).

            آفریدن صحنه های زنده و فضای خیال انگیز و بدیع شخصیتهای گوناگون و بیان دراماتیک.

            آمیزش نوآورانه ی گونه های ادبی حماسی – اسطوره ای و تاریخی در قالب فانتزی زمان.

            بازنویسی از داستان های شاهنامه با حفظ چهارچوب موضوعی این داستانها و تبدیل آن به رمانهای خیال انگیز و پرکشش امروزی.

            تلاش موفقیت آمیز در تلفیق هویت ملی و هویت فردی...

در بیانیه [جشنواره مهرگان ادب] به کاستی های این دو اثر نیز اشاره شده است. دو اثر یاد شده در عین آنکه رمانهای تاریخی اسطوره ای و حادثه ای هستند، نو و مدرن هم هستند. ارنست بلوخ می گوید: نو نیز همواره تاریخی است!»

شهرام اقبال زاده

(روزنامه شرق – 1 اسفند 1384

شماره 702 – سال سوم ویژه نامه کتابخانه شرق – ص12)

«حیاتِ دوباره اسطوره و تاریخ» (نقد و بررسی سه گانه ی پارسیان و من)

 

«کاراکترهای غیرعادی رمان کاخ اژدها در هاله ای تخیّلی از ابهام و شگفتی، خلق شده اند و هنگامی هم که از معرکه های داستان خارج می شوند همان خصوصیت اعجاب انگیزشان را دارا هستند... (حاشیه ص 71) نویسنده در وجود راوی نوجوان، کنار قهرمانان گذشته اش می نشیند، با آنها غذا می خورد، راه می رود... می جنگد تا... همراه شان تاریخ را از نو بازآفرینی کند. (همان)

نوع زبان راوی و حتی میزان و نوع واژگان آن، از حیطه ذهن یک نوجوان باهوش و خیال پرداز فراتر نمی رود و خواننده این راوی را که مقبولیتش اولین امکان کلیدی برای ورود به داستان است، می پذیرد و با او همدلی می کند (ص 73) طنز ملایمی هم در نوع رویکرد نویسنده به حوادث وجود دارد که همه چیز را با شیرینی خود، دلپذیر و دلچسب کرده است... [همچنین] نثر روایی رمان ها که اکثر حجم هر سه رمان را به خود اختصاص داده، نثری حس آمیز و گاه حماسی و با درونمایه اثر متناسب و همخوان است. دیالوگها که اغلب فقط برای برون ریزی عاطفی، لابلای این نثر و به اقتضای موقعیت به کار گرفته شده اند، به فارسی رایج غیرشکسته اند و حلاوت خاصی به رمان ها بخشیده اند (ص 78).

به جرأت می توان گفت که هر سه رمان، در زمره بصری ترین رمان های سالهای اخیر قرار می گیرند و به دلیل جاندار بودن درونمایه و فضای رمان ها، می توان چندین فیلم نامه از آنها درآورد؛ زیرا به غایت سینمایی اند (ص 77) رمان سه جلدی پارسیان و من به حدی زیبا و گیرا نوشته شده است که حتی اگر کسی شاهنامه فردوسی را چندین بار خوانده باشد باز خود را بی نیاز از خواندن این رمان ها نمی داند (ص 78)».

نوشته حسن پارسایی

(کتاب ماه کودک و نوجوان

شماره 101 تا 103 – صفحات 70 تا 78)

«نسل جوان و فرهنگ و ادبِ ایران: رویکردی دیگرگونه» (بررسی سه گانه ی پارسیان و من)

 

«... آرمان آرین، نویسنده و پژوهنده ی جوان و ویژه کار در زمینه ی هنرهای نمایشی (کارشانس ارشد در رشته ی سینما) یکی از این جوانان است که... این اثر را در ساختار روایتی از زبان راوی «یکم کَس» شکل بخشیده که خود نیز یکی از نقشورزانِ کلیدی ست و با سه نام به عرصه می آید (در دفتر یکم، اردشیر، در دفتر دوم سیاوش و در دفتر سوم بردیا؛ اما هر سه یگانه و این همان).

... خیال نگاره های درخشان و چشم گیر پدیدآورده ی نویسنده، چنان کششی دارند که آن رازوارگی را تا مرز دیگردیسی به واقعیت دریافتنیِ کنونی، آشکارگی می بخشند و به ذهن و ضمیر خواننده نزدیک می کنند... نویسنده در روی کرد به اسطوره و حماسه ی ایران، درون مایه های آنها را رونویسی نکرده؛ بلکه بن مایه ها را برگرفته و به تناسب ساختار برگزیده اش برای این روایت، آنها را با پاره ای دیگرگون گردانی های بایسته، با سامانی نو، در عرصه ی نوشتارش درچیده است.

برآیند این کوشش و کنش نازک کارانه و ماهرانه، داستانی پرکشش شده است برای نوجوانان و جوانان امروزین که چشم داشتِ روی آوریِ آن ها به خاستگاههای بنیادین اسطوره و حماسه ی ایران – به ویژه در سنّ و حال و هوای کنونی شان – شاید توقعی بی جا باشد...

زبان و بیانِ پارسیان و من، بر روی هم، ساده و روان و بدور از هرگونه ناهمواری و پیچیدگی ست و به خوبی در خدمتِ آماج نویسنده، یعنی برانگیختن رغبت نوجوانان و جوانان به خواندن چنین متنی قرار دارد. تنها در موردهای اندکی، پاره ای نابجایی ها و ناروایی در نگارش به چشم می خورد که می توان امیدوار بود در بازنگری و ویرایشی تازه از آن، سامانی درست و سزاوار بیابند.

به آرمان آرین، برای این کارِ شایسته اش، آفرین می گویم و کام یابی های بیشتری را در پیمودن این راهِ فرخنده، برایش آرزو می کنم».

نوشته پرفسور جلیل دوستخواه (شاهنامه پژوه و اوستاشناس)

(منتشر شده در سایت کانون پژوهش های ایرانشناختی/

«ایرانشناخت» 14/اسفند 1386

و ماهنامه ی جهان کتاب – شماره 1و2 – صص 45 و 46)

«اساطیر ایران در قالب رمان» (نقد و بررسی رُمان پارسیان و من2: راز کوه پرنده)

«نویسنده توانسته است، با استفاده از اطلاعات نسبتاً جامع خود از داستانهای حماسی و سایر متون ادبی مربوط به تاریخ اساطیری ایران، رمانی جذاب و خواندنی خلق کند... (ص 128).

پارسیان و من، اثبات قابلیت های ادبیات فارسی است... (ص 128)

بازآفرینی چنین شخصیتی [رستم دستان] در یک اثر خلّاقه ی مدرن، کار بسیار دشواری است که البته نویسنده راز کوه پرنده با موفقیت آن را انجام داده است. (ص 130) و نکته سنجی های وی، نشان از آگاهیهای دقیق او از حماسه ملّی ما، جریانات متفاوت و شخصیتهای گوناگون آن دارد (ص 133 و 134)

آنچه به عنوان محدودیتهای رمان ذکر شد در مقایسه با لحظات درخشان و جالب آن بسیار کم اهمیت است و نافی زیبایی های رمان نمی شود(ص 135)».

بخش هایی از نوشتار دکتر محمد جعفری قنواتی

(مجله روشنان – فصل نامه کانون پرورش فکری

دفتر ششم – پائیز 86

صص 126 تا 135)

«مهشید مجتهدزاده (نویسنده): اشوزدنگهه و مهمان های ناخوانده را عیدی و هدیه بدهید»

 

لینک خبر در ایبنا:

http://www.ibna.ir/fa/doc/shortint/233856/%D9%85%D8%AC%D8%AA%D9%87%D8%AF%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%86%DA%AF%D9%87%D9%87-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF

 

جوایز سه گانه ی «اشوزدنگهه» در سال 94

سه گانه ی «اشوزدنگهه» در سال 1394 سه جایزه ی اصلی بهترین بازآفرینی های ادبی از آثار کهن را از آن خود کرد.

درباره جایزه و لوح تقدیر از نخستین جشنواره ی «مهدی آذر یزدی»:

 http://www.ibna.ir/fa/doc/naghli/231541/%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%A2%D8%B0%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA

درباره جایزه ی کتاب برگزیده ی تالیفی در «شورای کتاب کودک»:

 http://afkarpress.ir/NSite/FullStory/News/?Serv=6&Id=60476&Sgr=6

درباره جایزه ی «پایور»:

http://isna.ir/fa/news/94121711130/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%86%DA%AF%D9%87%D9%87-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF

دَمی رهایش کن...

 

«می دانی چرا هر چه می کنی، کارهایت جذاب نمی شوند و دلنشین؟

چون تنها هدف تو همین است که جذاب باشند و دلنشین!

دَمی این نمایشِ دلنشینی و جذاب نمایی را رها کن...

آنگاه خودِ خودت می شوی که هم جذاب است و هم دلنشین.»

17/1/95 - آ.آ

اُفت آثار خلاقه ی ادبی کودک و نوجوان در سال 1394

 

مصاحبه مهدی الماسی - پژوهشگر ادبی - با ایسنا درباره ی رنگ و بوی خلاقیت در بازنویسی ها و بازآفرینی های ادبی سال 1394:

http://www.isna.ir/fa/news/94121912425/%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86

داستانک ِ «اُناث علیه زنان»

 

یک دیگ بزرگ، آش رشته پخته بودم. همسرم چند کاسه هم برای همسایه ها ریخت و تزئین کرد.

گذاشتم شان توی سینی و دور افتادم توی راه پله ها. آخری، برای خانمی بود که او هم گاهی برایمان از دستپخت خوبش می آورد. پسرش در را باز کرد و پشت سر او، مادرش لای دیوار و در ایستاد. بعد از تعارفات معمول مقدماتی، نتوانست بیش از این تاب بیاورد و پرسید: دستپخت خودتونه دیگه؟!

پیش تر – در رفت و آمدهای راه پله ای - از خانمم شنیده بود که نه تنها آشپزی، بلکه هیچ یک از کارهای منزل ما، وظیفه ی ابدی ازلیِ جنس خاصی نیست. همه چیز از روی عشق و اعتقاد، نیم به نیم رخ می دهد و هر کس زودتر ببیند یا دستش بند نباشد، آن کار را به دوش می کشد.

جواب را که مثبت شنید شروع کرد به تعریف کردن از دستپخت بنده ی حقیر و اینکه وااسفا، همسر خودش در خانه، دست به سیاه و سفید نمی زند... و از همه بدتر اینکه پسرش هم به پدرش رفته است.

در اینجا بود که پسر لاغر شیربرنجی رنگش، زیرلب ناله ای کرد و انگشت هایش را طوری توی هوا پیچ و تاب داد که انگار توی همین چند دقیقه، در عطشِ دسته ی پلی استیشن اش رو به موت مانده است. برای دلداری آن خانم و در واقع کمک به آینده ی نسل های پَسین اش، رو به پسر او کردم و مُشفقانه گفتم: امید به خدا که پسر گُل تون هم آستین بالا بزنه و دست کم چند جور غذا یاد بگیره. مثلاً خورش کرفس، جوجه کباب زعفرونی، فسنجون و قیمه. گول اسم هاشون رو نخور، اینها خیلی آسونن و...

تازه بالای منبر نشسته بودم که به ناگاه، مادر با چهره ای برافروخته حرفم را برید و البته با ملایم ترین لحن تندی که می توانست با بنده حرف بزند گفت: آقا صابر که نه! پسرم مردی شده برای خودش... دخترا هستن توی خونه وردستم، لازم باشه کمکم می کنن. تازه می دونین که آقا صابر، کلی درس هم داره، به همونا برسه من و پدرش راضی هستیم.

بی آنکه دیگر چیزی بگویم چند ثانیه با ترحّم تمام، وراندازش کردم. توی سرم تا نوک زبانم این فکر می جنبید که چطور می شود از چیزی ناراضی بود و بعد درست یکی دیگر، شبیه به همان را تولید و تکثیر کرد؟!

تعارفات معمول مؤخراتی را بجا آوردم و سینی به دست، خداحافظی کردم. یک لحظه اما، پیش از آنکه توی نیم تاریکی عصر، لای در خانه شان بسته شود، بیست سی سال دیگرشان را دیدم که یکی آش بدست می رود در خانه ی آقا صابر را می زند. همسر او در را باز می کند، آش را می گیرد و می نالد که شوهرش دست به سیاه و سفید نمی زند...

آ.آ - بهار نود و پنج

مشکل اصلی ادبیات امروز ما، اتفاقاً همین دست «مشکل یابی های اغراق آمیز» است!

 
امروز مصاحبه ی یک نویسنده را خواندم (پدرام رضایی زاده، مشکل اصلی ادبیات امروز، مصاحبه با ایسنا، 16/1/95) که دلیل اصلی تیراژ پایین کتاب در ایران را «کیفیت پایین نوشته های داخلی» عنوان کرده و اعم آسیب ها را به گردن نویسندگان ایرانی انداخته است.
شکی نیست که «نقص کیفی آثار امروز چه داستانی و چه غیرداستانی»، یکی از معضلات مهم فرهنگی در جامعه ی فارسی زبان جهان است، اما نه این طور اغراق آمیز که عوامل عظیم ضد فرهنگیِ عمومی و ممیّزی های سلیقه ای کتاب را کوچک بشماریم و آنها را در رده های چندم و چندمین بنشانیم؛ سپس یکی از عوامل را – تنها یکی از عواملی که آمار علمی یکنواختی هم از آن در دست نیست - به جایگاه متهم اصلی بَرکشانیم!
براستی آیا فقط نویسندگان ایرانی معاصر، مقصران اصلی این وضعیت «کتاب نخوانی» اند و سیستم آموزش و پرورش، آموزش عالی و دیگر نهادهای عریض و طویلِ متولی فرهنگ در کشور ما بی تقصیرند؟ آیا داوران و منتقدانِ اغلب جشنواره های ادبی وطنی، مطابق اصول دقیق ادبی، کارشان را انجام می دهند و رسانه ها و خبرگزاری ها نیز وظیفه شان را به درستی در اطلاع رسانی فرهنگی به جامعه ادا می کنند؟
در اغلب ممالک فرهنگ خیز امروز دنیا، کافی ست متنی، داستانی، کتابی در گوشه ای منتشر شود، بروید و ببینید که چه تعداد، معرفی و نظر و ریویو و بحث و نقد درباره اش براه می افتد و چگونه اغلب منتقدان فرهنگی و ادبی کارشان را با وجدان و مسئولیت انجام می دهند. حال در ایران، چند صد جلد کتاب مهم و فرهنگ ساز برای تان نام ببرم که بسی جایزه های داخلی و خارجی نیز گرفته و مورد استقبال خوانندگان نیز بوده اند اما دریغ از بازخوردهای فارغ از حبّ و بغض در نشریات و رسانه ها به اندازه انگشتان یک دست!
حال آنکه به حکم مصاحبه ی این همکار گرامی، در کشور ما اساساً کتابها بَدند و باقی دست اندرکاران فرهنگ، کارشان را خوب می دانند! مثلاً آیا هنرمندانِ دیگر هنرها در سرزمین ما، به اندازه کافی کتاب می خوانند و به طور مثال، سینما و تلویزیون و رادیوی ما از شیوه های اقتباس به درستی بهره می برند تا موجب جریان سازی به موازات ادبیات معاصر و اشتیاق مخاطبان بسوی آثار مکتوب شوند؟ اتفاقاً در مقاله ای پژوهشی و موازی که به زودی منتشر خواهم کرد، نشان خواهم داد که تا چه اندازه وضع اقتباس در سینما و سایر هنرهای ما خراب است بطوری که باریک ترین خط ارتباط ممکن، میان این دو در ایران ما برقرار بوده و هست.
آیا بدنه ی اصلی جمعیت مردم ما، حالا تا این اندازه کارشناس و مطّلع شده اند که صرفاً به دلیل «افت کیفی آثار»، سالی ده ها بار گذارشان به کافی شاپ و پیتزافروشی و کله پزی و شوی جدید کیف و لباس های ترک و چین و ماچین می افتد ولی یک بار هم کف کفش هایشان، کتابفروشی ها و کتابخانه های عمومی را لمس نمی کند؟! تناقض گفتار در این مصاحبه، سخت آشکار و حیرت آور است...
در کشوری که رسانه های جمعی اش اغلب در قبال آثار انتشار یافته، خود را موظف نمی شمارند و به حالت لطف نسبت به اطلاع رسانی آثار تازه برخورد می کنند که آن نیز به هیچ وجه بدون خطوط قرمز و سلیقه ای نیست یا یک اثر باید بارها از هزارتوی باندبازی های مختلف پخش عبور کند تا به دست مخاطبانش برسد... در چنین شرایطی برای مخاطبانی که اخیراً در هر چاپ به پانصد نفر یا کمتر – در هفتاد هشتاد میلیون نفوس – رسیده اند، حالا چطور می شود گفت که «کیفیت آثار داخلی» مهم ترین شاخصه شده است!
این بهانه را به عنوان دلیل اصلی و تیتر پرطمطمراق «مشکل اصلی ادبیات امروز ما» وقتی می توان آورد که مثلاً در سال 1390 تیراژ هر یک از کتابهای تالیفی داخلی، صد هزار جلد بوده و امسال در سال 1395 به پانصد جلد سقوط کرده باشد...
ضمن اینکه جناب نویسنده خود نیز با نام بردن برخی آثار مطابق با سلیقه ی خود، معترف است که هستند نوشته های تألیفی که همین امروز نیز قابل عرض اند. باید پرسید، در برابر همان آثار نامبرده و با احترام به سلیقه ی خود ایشان، آیا جامعه ی خواص و عوام، بدرستی موضع گرفته و حق کتابهای نامبرده ی ایشان را ادا کرده اند؟
در اینجا پرسش دیگری نیز پیش می آید که خود جناب نویسنده ی محترم، کیفیت نوشته هایشان را چگونه ارزیابی می کنند که در برابر خیل انبوه دیگر نویسندگان، چنین موضع منفی و آشکاری می گیرند و خود را در مرجع قضاوت می نشانند؟ آیا ایشان برای بدست آوردن چنین جایگاهی، همه ی آثار داستانی – دست کم از نویسندگان اصلی و صاحب نام ایران – در یکی دو سال گذشته را خوانده اند که چنین حکمی صادر کرده اند و به دست مخاطبان فراری از مطالعه شان، چنین بهانه ی خوب و گزک بی اساسی می دهند که بر بی تفاوتی فرهنگی و کتاب نخواندن شان بیفزایند؟
براستی می شود آیا بر تمام علل خانمان براندازِ غیرفرهنگی دیگر، از کتاب نخواندن والدین تا فرزندان، از عدم وجود کتابخانه در اغلب خانه های ایرانی و در عوض بوفه های پر زرق و برق در وسط هال و پذیرایی شان و... چشم بست و چیزی نگفت و اعم تقصیرها را به گردن نویسندگان ایرانی انداخت؟! از مویرگ تا شاهرگ، وضع فرهنگ جامعه امروز ما بیمار و نزار است، چگونه می شود چشم بر دلایل درشت تر بست و بر جماعتی شمشیر کشید که بیشترشان با وجود شغل دوم و سوم، به ناچار و دشوار، روزگار سپری می کنند و چه عجب اگر که شاید برخی شان نیز با بی رغبتی، واژه در پی هم می چینند و صد البته خودشان نیز سنتز چنین جامعه ای هستند؟
مخلص کلام اینکه، اتفاقاً «مشکل اصلی ادبیات امروز ما» همین دست مشکل یابی های کلّی و اظهارنظرهای احساسی ست که نه تنها دردی از فرهنگ ما دوا نمی کنند، بلکه تنها با دادن نشانی های نادرست و اغراق آمیز نسبت به یکی از علتها، موجد بزرگ تر شدن دردهای امروز ما در زمینه ی فرهنگ ایران زمین خواهند شد.
آ.آ - نویسنده ایرانی - 95/1/16

برشی از هفت گانه ی «هفت فرمانروا» جلد سوم (روایتی نو از داریوش بزرگ هخامنشی)

«... داریوش این بار نگاهش را از مقابل چشمان ترسان و لبریز از پرسش رفیقش دزدید و تنها به کسی اندیشید که در پس آن در ایستاده بود... و می توانست دریابد که آیا شایعات درباره دروغین بودن او درست اند یا با خود بردیای نازنین و گم گشته اش روبرو خواهد شد؟!

از برجای بودن دشنه و آکیناکش مطمئن شد و نَفَس هایش را تنظیم کرد. درست مثل زمانهایی که با پدرش در دشتهای کومش به شکارگاه خارتوران می رفتند و او ساعتها در میانه ی شب، پای چشمه ای که آهوان برای نوشیدن شبانه به آن می آمدند منتظر می شد و درست به رنگ و بوی شب در می آمد. آنگاه کمانش را در میان تاریکی ها می کشید و باد را می بویید... سپس به شاخ های بلند قوچی می نگریست که زیر نور ماه به پای چشمه آمده بود...»

هفت فرمانروا: (جلد سوم) داستان جامِ جَم شاه

برشی از فصل هشتم - آ.آ - نشر زعفران - در دست انتشار

برشی از «شاهنامگ» جلد هجدهم

«... هیچ مردی در داستانهای شاهنامه ی پدربزرگ با رستم برابری نمی کند.

هیچ مرگی هم با مرگ او قابل مقایسه نیست که انگار یک دنیا، با مرگ او خاموش می شود!

دوست داشتم می شد مرگ رستم را از کتاب پدربزرگم بردارم و دور بیندازم و به او عمر جاودانه بدهم تا ایران برای همیشه در کنار او آباد و آزاد بماند.

اما افسوس که عمر هر آدمیزادی یک روز به پایان می رسد؛ حتی اگر آن آدمیزاد، ابرمردی مثل رستم باشد...»

مجموعه داستان های مصور «شاهنامگ» جلد هجدهم: پایان جهان پهلوان

آ.آ - نشر چکّه (در دست انتشار)

بُرشی از «پتش خوآرگر»؛ نخستین رُمانِ بر آمده از «اوستا»

«... مرد شکارچی از درخت دوم پایین آمد و در پس تور نامریی اش ایستاد. حالا فقط نیزه ی دسته کوتاهش را در مُشت داشت و نفس هایش را شمرده و مرتب می کرد. شاید این راهی بود که بر وحشتش چیره شود یا شاید هم یکی از شگردهای قدیمی اش بود که هر بار باید آن را تکرار می کرد. آنگاه رو به گُرگسرها که حالا پک و پوزه ی خونین شان را می لیسیدند فریاد زد: من اینجا هستم؛ اَپام نَپات! همان که مادر خیلی هایتان را به عزایتان نشانده... حالا ببینم کدام تان زودتر به او می رسید خپله ها!

درخشش چشمِ گرگ – میمونهای تنومند که بسوی او کشیده شد مرد در دلش ثانیه ها را واژگونانه شمرد... هفت! گُرگسرها با شتابی هولناک از میان سنگ و خاک ساحل، بسویش هجوم آوردند.

اپم نپات نیزه را در دست راستش فشرد و نفس هایش را تنظیم کرد و غرّید: شش!

نخستین گُرگسر به دروازه ی توربسته ی میان درختها برخورد کرد و بی درنگ پس از او دومی و سرانجام سومی... تور بی آنکه پاره شود، کِش آمد و ناگهان از جایی که بسته شده بود، درست همانگونه که مرد شکارچی می خواست، رها شد.

با کفش های چرمینِ بندی اش، گامی به پیش برداشت و گفت: پنج!

پنجه ها و سر و دست های پشمالو درهم می پیچیدند که خیزی برداشت و با مهارتی غریب، نیزه ی کوتاه را به سرعت و دقتی شگفت آور در نقطه ی مشخصی از سینه ی اولی فرو برد و بیرون کشید. گُرگسر با چشمهایی که وحشت و درد در آنها موج می زد بی درنگ بی جان شد! مرد چرخی زد و نیزه را چنان در سینه ی دومی فرو برد که از پس او بیرون زد. سپس آن را بی هیچ تعلّلی بیرون کشید و لگدی بر صورت سومی که می کوشید سینه اش را از برّندگیِ تیغ او حفظ کند، کوبید. هیولا با دستپاچگی بازوانش را از برابر بدنش برداشت و بر صورتش گرفت که در یک چشم برهم زدن، کار او نیز تمام شد! اَپام نَپات نیزه اش را برکشید و زمزمه کرد: یک!...»

«پَتَش خوآرگر جلد یکم: حماسه، سرآغاز»

برشی از فصل نخست: «اَپام نَپات»

آ.آ - نشر افق 1394