سپیدبال
«سپیدبال»، عقاب کوچولوی تازه به دنیا آمده ی کوهستانِ البرز بود!
سه شب و چهار روز از چشم باز کردن اش می گذشت و تمام مدت توی لانه ی حصیری شان، بالای قلّه های البرز نشسته و همراه پسرعمویش – که او هم تازه به دنیا آمده و در لانه ی آن وری بود – با دهان باز منتظر رسیدن غذا می ماند.
و کمی بعد، مادران شان با غذاهای خوشمزه برمی گشتند و آنوقت بچه ها سیر می شدند و کمی دهان هایشان را می بستند و می خوابیدند. اما سپیدبال، از همان اول، علاوه بر فکر غذا، یک فکر دیگر هم داشت؛ فکر درباره چیزی که وقتی آن بالا، توی آسمانِ آبی بود، همه چیز روشن و زنده می شد و به جنب و جوش می افتاد... و اگر نبود، همه دست از کار می کشیدند و زندگیِ روی زمین نیز خاموش می شد!
از سرآغاز کتاب مصور "سپیدبال" - نشر موج - آ.آ - 1396
+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۶ ساعت 21:32 توسط آرمان آرین
|
استفاده از متن های این وبلاگ، تنها با ذکر منبع مجاز است.