من نامه - برگ دوم - من در موزه

«هیچ کس برای تاریخ زندگی نمی کند.

ما زندگی مان را می کنیم و بعد، تاریخ جمع مان می کند و اسم رومان می گذارد.

ظرف هامان می روند به گنجینه ها و نام مان به کتابها و عمرمان می شود سندی برای دیرین شناسانِ آینده ها.

کفگیری که تا دیروز ته کشوی آشپزخانه مان یا پاک کُنی که گوشه میز کارمان افتاده بود، فردا می رود زیر نورافکن موزه ها و انبوهی از مردم، صف می کشند جلویش تا شاید یک دَم از پشت شیشه ها تماشایش کنند.

ما یادمان می رود که دم هامان را غنیمت بدانیم، اما تاریخ هیچ یادش نمی رود.»

ظهر 1394/7/8

«فرمانروای آبها»

گلیم گوش با آخرین جهش از روی لاله ی گوشِ غار مانند غول دریایی به درون آن پرید و همانجا برای لحظه ای نشست. با حیرت به آن حفره ی مهیب خیره ماند و کوشید تمام نیرویش را در حَلق اش گِرد آوَرَد که از درد نَفَس های تند و بریده اش می گداخت. سپس بی آنکه نَفَسی تازه کند با تمام وجود و با آن صدای نازک و کوتاهش فریاد کشید: «خَرررررررَ! می شنوییییییییی... گلیم گوش اینجاست! خَ..... رَ!» صدایش به طرزی غریب و خوشایند در آن غار گرم و نرم پیچید و ناگهان صدای آواز خواندن قطع شد! گلیم گوش با شادمانی از اینکه صدایش شنیده شده، دوباره فریاد زد: «تو را به خدا بایست آقای خَرَ! دوستان من زیر پای تو درب و داغان شده اند... می شنوی ی ی ی؟!»

کوه عظیمِ شناور، از قدم برداشتن باز ایستاد و لحظه ای بعد صدایی مظلوم و بی گناه در آن دالان غارگون برفراز ابرها پیچید که زمزمه کرد: «تو دیگر که هستی؟! کجایی؟ کجا نشسته ای!»

گلیم گوش داد زد: «مَنسَک پیر از پاهایت گرفت و بالا آمد و حالا اینجا نشسته؛ توی گوش تو... ولی حالا وقت این حرفها نیست! تو را به خدا، سرت را پایین ببر و دوستان گلیم گوش را از زیر دست و پایت نجات بده! حالاست که کشتی شان توی گرداب غرق شود...»

خَرَ بی درنگ و لفظ قلم پاسخ داد: « دوستان تو آن زیر چه می خواهند؟! این همه جا... برای چه رفته اند زیر پای ما؟!»

و در یک لحظه، بی آنکه وقت را تلف کند سر عظیمِ ابرپیمایش را بسوی دریا پایین برد چنانکه گلیم گوش از درون گوش او به بیرون پرتاب شد! اگر در آخرین دَم، به پرّه های گوش خَرَ، چنگ نینداخته بود با سر تا خود دریا فرو می افتاد. اما همانطور که خودش گفته بود حالا وقت آن حرف و ناله ها نبود، پس زوزه کشان از سر شادمانی و عجله فریاد برآورد و گفت: «بدو عالیجناب! بجنب تا دیر نشده...»

خَرَ که براستی پایین بردن سر نُه پوزه اش به همان اندازه به درازا می کشید با ناراحتی زیرلب غرّید: «خَرَ دوست ندارد بزند، چه رسد به کشتن! کشتی دارها می خواهند بمیرند، می آیند زیر پای مان تا بیندازندش به گردن مان... خَرَ اما کارش چیز دیگری ست اصلاً!»

 

پاره ای از کتاب

«پتش خوآرگر3: بر بنیادهای هستی» - نشر افق - آ.آ - چاپ نخست 1396