«... داریوش این بار نگاهش را از مقابل چشمان ترسان و لبریز از پرسش رفیقش دزدید و تنها به کسی اندیشید که در پس آن در ایستاده بود... و می توانست دریابد که آیا شایعات درباره دروغین بودن او درست اند یا با خود بردیای نازنین و گم گشته اش روبرو خواهد شد؟!

از برجای بودن دشنه و آکیناکش مطمئن شد و نَفَس هایش را تنظیم کرد. درست مثل زمانهایی که با پدرش در دشتهای کومش به شکارگاه خارتوران می رفتند و او ساعتها در میانه ی شب، پای چشمه ای که آهوان برای نوشیدن شبانه به آن می آمدند منتظر می شد و درست به رنگ و بوی شب در می آمد. آنگاه کمانش را در میان تاریکی ها می کشید و باد را می بویید... سپس به شاخ های بلند قوچی می نگریست که زیر نور ماه به پای چشمه آمده بود...»

هفت فرمانروا: (جلد سوم) داستان جامِ جَم شاه

برشی از فصل هشتم - آ.آ - نشر زعفران - در دست انتشار